|
ترس
با اینکه خیلی ترسیده بودم اما همش به خودم می گفتم که خودم از پسش برمیامو به هیچ کسی احتیاج ندارم. انگار که صدای درونمو شنیده باشه برگشت و باهام صحبت کرد. اما انقدر مشغول صحبت کردن با خودم که نفهمیدم چی گفت.فقط حس کردم اونی که فکر می کردم راه حله خودش یه مشکل بزرگتر بود.
| +| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 9:32 بعد از ظهر |
خیلی خوب می دونم دارم تاوان کدوم اشتباهاتمو پس میدم. با اینکه زیادن اما می دونم کدومان
| +| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:8 بعد از ظهر |
|