تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
روز اول
کابوس ده روزه من تموم شد. حالا تو تو همون شهری قدم میزنی که من قدم میزنم.

خوشحالم و همچنان منتظر

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 12:34 بعد از ظهر | 
روز دوم

 

باز هم يه روز ديگه گذشت. مي‌دوني بعضي وقت‌ها همه چيز آدم رو عذاب ميده. مكان‌ها، زمان‌ها، افراد و اشخاص. همه اين‌ها تو رو به يادم مياره و بعد از يادآوري يادت بغض گلومو چنگ مي‌زنه. امروز پشت چراغ قرمزي تو اين شهر بزرگ ايستادم كه فقط تو مي‌دوني كدوم چراغه. لبخند روي لبام نشست و به نقطه‌اي خيره شدم كه تو فقط مي‌دوني كدومه. ياد اون روز افتادم از بيرون از جلد خودم به خودم و تو نگاه كردم. به لبخند طويل و طولاني‌مون. به اتفاقي كه افتاد من و تو فقط توش بوديم. مي‌دوني كه مي‌تونم از اين لحظه‌ها هزارتا، نه هزاران تا تعريف كنم و به ياد بيارم. و با هر كدومش بخندم و از شوق ذوق‌مرگ بشم و در آخر به گريه بيفتم. به گريه بيفتم و سكوتي عظيم همه وجودم رو فرا بگيره و تا مدت‌ها به حالت خلسه برم. خلسه اينكه ايكاش بودي. ايكاش همون لحظه بود. بعد فكر كنم كه چقد از هم دوريم. چقد دور

دوس داشتم بيشتر از اين برات بنويسم. مي‌دوني كه مي‌تونم برات صفحه‌ها و كتاب‌ها بنويسم. اما يه چيزي به گلوم چنگ مي‌زنه كه نميذاره بيشتر از اين بنويسم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 3:9 بعد از ظهر | 
روز سوم

 

يه روز ديگه. يه روزه ديگه گذشت. مي‌دوني چه حسي دارم؟ حس دانش‌آموزها تو خرداد ماه، خصوصا روزهاي آخر. اون موقعي كه هر چيزي آدم رو ياد اين ميندازه كه چند روز مونده تا امتحانات تموم بشه. يادتون هست؟ هر روز، روزها رو مي‌شمرديم. هر روز وقتي از امتحان برمي‌گشتم روي امتحان اون روز يه خط مي‌كشيدم و با صداي بلند امتحان‌هاي مونده رو مي‌شمردم. اون زمان لذت‌بخش‌ترين كار دنيا همين بود. اينكه روزهاي مونده بشمري و لحظه‌شماري كني براي اتمامش. روز آخر يادتونه؟ شبش با چه ذوق و شوقي مي‌خوابيديم انگار نه انگار كه شايد فردا بدترين امتحان عمرمون رو قراره بديم.احساس مي‌كنم كوچك شدم به دوران مدرسه برگشتم بعد از پنج شش سال باز حس همون دوران.

نه!!!!!!!!

خيلي بدتر و هولناك‌تر از اون روزها. انتظار كشنده، لحظه‌هاي كش اومده و يه عالمه حرف نگفته كه براي خودم بارها و بارها تكرار كردم. يه عالمه خيال و رويا، يه عالمه خاطره. روزهاي اول بزرگ‌ترين دلخوشيم اين بود كه وقتي داشتم غلت مي‌زدم يك دفعه بوت رو حس مي‌كردم. اولين بار با ناباوري همه جا رو بو كردم تا بفهمم از كجاس. ولي دفعه بعد فهميدم كه منشايي نداره. افسوس كه اون بو هم دو يا سه بار به سراغم اومد.

حالا من اينجا نشستم و براي سلامتيت و خوشيت دعا مي‌كنم و آرزو مي‌كنم كه ايكاش زودتر اين دو روز مونده هم تموم بشه.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 11:56 بعد از ظهر | 
روز چهارم
دلم فقط به این خوشه که این شماره هایی که این بالا می نویسم هی داره کم میشه. اینجوری تحملش برام راحت تره.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 11:19 قبل از ظهر | 
روز پنجم
شاید یادش رفته ...............................
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 12:33 بعد از ظهر | 
روز ششم
دیگه داره خفم می کنه این بغض.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 0:32 قبل از ظهر | 
روز هفتم
 

يه روزه ديگه. يه روز ديگه هم گذشت. امروز يه عالمه خوابيدم براي اينكه دوست نداشتم بيدار شم و دنياي بدون تو رو ببينم. اما در خواب هم حتي رويات رهام نمي‌كنه. مي‌دوني امروز به چي فكر كردم؟؟ به زيباترين لحظه زندگيم. زيباترين لحظه زندگي من، يه جايي روي يه صخره بالاي كوه توي همين شهره. اونجايي كه احساس مي‌كني باد داره از جا بلندت مي‌كنه و با خودش مي‌برتت. خودت رو سنگين مي‌كني و سفت مي‌چسبي به سنگ بزرگ زيرت تا مبادا با خودش ببره. اونجايي كه وي‌يوي شهر كامل در برابر چشماته. اونجايي كه از اون بالا جاهاي مختلف شهر رو بهم نشون داديم. اونجايي كه جمله دوست دارم توي باد پيچيد و گوش من رو نوازش كرد. اونجايي كه تو چشمام نگاه كردي و گفتي دوسم داري. منم گفتم دوست دارم چون حس مي‌كردم كه با تمام وجود دوست دارم. اونجايي كه مجبورم كردي چشمامو ببندمو بخوابم تا تو نگاهم كني كه وقتي چشمام رو باز كنم ببينم بغض كردي و داري نگاهم مي‌كني. اينا لحظه‌هاي نابيه كه فقط براي خودمونه. براي من و تو. براي ما.حاضر نيستم حتي يك لحظه از اين‌ها رو با هيچي تو زندگيم عوض كنم. هيچي ....

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 11:31 قبل از ظهر | 
روز هشتم

 

يه روز ديگه هم بدون تو گذشت. خوب يا بد بودنش مهم نيست مهم اين بود كه گذشت كه مطمئنن خوب هم نگذشته. اينجا روزها كند مي‌گذره و اونجا روزها تند مي‌گذره. اينجا روزها مثل كشيه كه كشيده مي‌شه. اونجا روزها مثل لحظه رها شدن كش كشيده شده‌اي كه محكم بهم مي‌خوره. ساعت‌ها بيشتر از اوني كه فكرشو بكني برام كش مياد مخصوصا از صبح تا ظهر. تو همه اين لحظه‌هاي طولاني برات آرزوي سلامت و شادابي مي‌كنم.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 2:54 بعد از ظهر | 
روز نهم

 

يه روز گذشت. يه روز از رفتنت گذشت. اين طولاني‌ترين سفري كه ميري و طولاني‌ترين و عذاب‌آورترين لحظه‌هايي است كه من خواهم داشت. ميرفتي و با هر قدمي كه دور مي‌شدي بغض بيشتر به گلوي من چنگ مي‌زد. تا حالا شده كه انقد بغضت رو بخوري كه دستت گزگز كنه؟! كه حتي با گريه كردنم آروم نشه؟ من ديروز اينجوري بودم. انقد اين چند روز قبل از رفتنت بغضم رو خوردم كه ديگه موقع خداحافظي نمي‌تونستم. رفتي تا ساخته بشي و من با موندنم ساخته بشم. يادمه دفعه پيش كه رفتي گفتي ميرم تا دلم ساخته بشه، ميرم تا بفهمم كه چقدر دوست دارم. وقتي برگشتي همه وجودم آرزو بود تا ازت بپرسم كه فهميدي چقدر دوسم داري؟ اما نپرسيدم. چون نيازي به پرسيدن نبود از چشمات خوندم كه چقد دوسم داري. اما اين دفعه به دليل ديگه‌اي رفتي. رفتي تا روح و جسمت رو بسازي و برگردي و من موندم تا روح و جسمم رو  بسازم. رفتي تا همه خطاهايي كه كرده بوديم رو پاك كني و برگردي. اين انصاف نبود تو به من خوب بودن رو ياد دادي و من به تو خطا كردن رو ياد دادم. اين انصاف نبود.....

حالا من مي‌شينم اينجا و روزها رو مي‌شمرم تا تو برگردي. تا تو برگردی ......

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 و ساعت 10:41 قبل از ظهر | 
هیچ فکر نمی کردم چیزی رو که روزی می خواستم بندازمش دور و فکر می کردم که تا آخر عمر به کارم نمیاد امروز یه گره بزرگ از زندگیمو باز کنه

 

پی نوشت: حالا بماند که گره ای که باز شد اگرم باز نمی شد هیچ فرقی نمی کرد.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت 8:27 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar