تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تو برای من خاطراتی را بوجود آوردی که همیشه دوست داشتم داشته باشم.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 2:44 بعد از ظهر | 
ناطور دشت

نويسنده: جي‌دي سلينجر

مترجم: احمد كريمي

چاپ پنجم،1386

انتشارات ققنوس، 326صفحه.

ناطور دشت كتابي بود كه تمام داستان در آن به صورت دوم شخص بيان مي‌شد. مثل اينكه هولدن كالفيلد (شخصيت اصلي داستان) روبروت نشسته و داره برات خاطرات چند روز مانده به عيد پارسال رو مي‌گه. بيشتر از اينكه جذب خود داستان بشي مي‌توني عاشق شخصيت هولدن بشه. شايد هولدن يه جورايي خيلي شبيه خودم باشه. هولدن كسي كه تقريبا از همه متنفره  چون همه آدم‌هايي كه او ازشون متنفره آدم‌هايي هستند كه خودشون رو درگير مسايل پوچ دنيوي كردند و به همه اون چيزهايي كه در نظر هولدن بسيار مهمه هيچ اهميتي نميدن. اما هولدن با وجود اينكه از همه اون آدم‌ها متنفره بازم دلش براشون خيلي تنگ ميشه.طوري كه خودش آخر داستان ميگه:

«اگر از من مي‌شنويد، هيچ وقت چيزي به  كسي نگوييد اگر بگوييد، يواش يواش دلتان براي همه تنگ مي‌شود»

 

اما اين يه بحران روحيه كه تعدادي از آدم‌ها درگير مي‌شن. اگه مثل هولدن نتوني درك كني كه چه جوري باهاش كنار بيايي، دچار مشكل مي‌شي.

 

«علامت انسان‌ رشدنيافته اين استكه مي‌خواهد بزرگوارانه در راه يك هدف جان بسپارد، و حال آنكه علامت انسان رشد يافته اين است كه مي‌خواهد در راه يك هدف به فروتني زندگي كند.»

 

شخصيت هولدن رو خيلي دوست داشتم. خيلي دوست داشتم كه يه دوستي مثل اون داشته باشم يه آدمي كه يه جور متفاوت به دنيا نگاه كنه.

 

«زن‌ها اين طوري‌اند. هر وقت كار قشنگي بكنند آدم عاشقان مي‌شود. هر چند كه قشنگ هم نباشند، هر چند كه احمق هم باشند. آدم عاشقان مي‌شود و ديگر حواس خودش را نمي‌فهمد. خدايا اين زن‌ها آدم را پاك ديوانه مي‌كنند.»

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 6:29 بعد از ظهر | 
گذشته

امروز گذشته خودم رو ديدم. امروز دوست تمام دوران نوجواني خودم رو ديدم. فقط براي چند دقيقه بهش نگاه كردم و ناخودآگاه لبخندي روي لبانم نقش بست. اين قدر اين صحنه تند رخ داد كه حتي نتونستم حركتي كنم. فقط بهش لبخند زدم. اين من بودم كه داشتم به گذشته‌ام لبخند مي‌زدم. او تمام گذشته من بود. او تمام شيطنت‌ها، جيغ و فرياد كشيدن ‌ها، بي‌وقفه حرف‌زدن‌ها .... او خود من بود.

پشيمونم. پشيمونم از اينكه چرا نتونستم علس‌ العملي نشون بدم. واقعا چرا؟ از خوشحالي بود، يا ترس از روبرو شدن با گذشته، يا اينكه چون اصولا آدمي هستم كه به سختي با ديگران ارتباط برقرار مي‌كنم نتونستم بهش چيزي بگم. نه هيچ كدوم از اينها نبود. شايد اين قدر تند گذشت كه نتونستم كاري كنم. و شايدم، ديرم شده بود. نمي‌دونم؟! ولي من تمام اون مسير رو برگشتم و با چشم‌هاي نگران به دنبالش گشتم اما او نبود. شايد ديگر هيچ وقت توي زندگيم فرصت روبرو شدن با او و گذشته‌ام رو نداشته باشم. هميشه در حسرت اين خواهم ماند كه چرا اون لحظه كاري انجام ندادم.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 12:58 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar