تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
گوشه تنهایی

بعد از يك هفته و اندي حالت افسردگي و غمگين بودن شديد، در حالي كه فكر مي‌كردم توي اين دنياي به اين بزرگي هيچ كس نيست كه من براش مهم باشم. متوجه شدم كه حداقل دو نفر هستن كه به فكر من هستند و همه حركات و رفتار من رو زير نظر دارن. اونها كوچك‌ترين تغييرات رفتاري من رو متوجه مي‌شدند و مي‌فهميدن كه چقدر غمگين و تنها هستم. براش از سختي‌هاي اين مدت گفتم، براش گفتم كه تمام روزها از دانشگاه تا خونه پياده مي‌اومدم و هر كاري كه مي‌كردم فكرم رو متمركز كنم نمي‌تونستم و تمام مسير به هيچ چيز فكر نمي‌كردم. او هم برام گفت كه براي گوشه‌ي تنهايي من چقدر غصه خورده.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 10:35 قبل از ظهر | 
مبارزه

چند روز پيش تصميمي گرفتم. تصميم گرفتم همه چيز رو رها كنم. اعتنا نكنم به اين كه چه اتفاقي داره اما حالا كه بيشتر فكر مي‌كنم مي‌فهمم كه دارم جا مي‌زنم من ادمي نبودم كه به اين راحتي‌ها در برابر سختي‌ها جا بزنم. چرا؟ چرا حالا بايد جا بزنم؟ حالا كه همه چيز داره به خوبي و خوشي تموم ميشه. من دست ار مبارزه نمي‌كشم و ادامه ميدم تا پيروز بشم.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 10:16 قبل از ظهر | 
احمقانه

دوست دارم احمقانه فكر كنم كه دارم با تمام وجود اشتباه مي‌كنم.گاهي احمقانه زندگي كردن رو دوست دارم.

دوست دارم با گوگوش فرياد بزنم: نفرين بر اين زندگي.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 1:39 بعد از ظهر | 
اخه توی دو روز چند تا اتفاق غیر منتظره می تونه اتفاق بیفته.

چی شد؟ تو که تا چند وقت پیش عاشق اتفاقها و رخدادهای غیر منتظره بودی. جا زدی؟

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 10:23 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar