تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
امید

تموم هفته پيش و هفته‌هاي پيش‌اش رو به اميد سر كردم كه چهارشنبه مياد و بعد از اون امتحان كذايي و بعد از اون همه كار براي پروژه فراغتي بوجود مياد كه مي‌توني بدو بدو بري خونه و كتابي كه تمام اين روزها در شوق خوندنش مي‌سوختي، اما به اين علت كه اگه بشيني پاي خوندنش به باقي كارهات نمي‌رسي، برداري و بخوني. شايد به همين واسطه بود كه اون روزها و اون لحظه‌ها برام لذت‌بخش بود. البته آخر هفته هم به قدري كار داشتم كه 4.5ساعت ناقابل بيشتر نتونستم بخونمش اما همين هم برام ارضاكننده و خوشحال كننده بود. كتاب « شناخت هويت زن ايراني در گستره پيش تاريخ و تاريخ» شايد اون قدر كه براي من جذابه، براي باقي آدم‌ها جالب نباشه. اما من خوندن اين كتاب رو نه به دخترها بلكه به تمامي افرادي كه دوست دارند از گذشته‌شون باخبر بشن توصيه مي‌كنم. زمان كتاب شايد دورتر از زمان همه‌ي كتاب‌هاي تاريخي باشه كه خونديد، برمي‌گرده به زمان پيش آريايي و يا زمان مادرشاهي. به هر حال من اون فصل كتاب رو كه راجع به اسطوره‌هاي ايراني توضيح داده خيلي دوست دارم. به هر حال هر انساني بايد با اسطوره‌هاي سرزمينش آشنا باشه. نويسنده‌هاي اين كتاب شهلا لاهيجي، مهرانگيز كار هستند و انتشارات اون روشنگران و مطالعات زنان است. حتما بخونيدش.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:36 بعد از ظهر | 
اخیش حالا می تونم یه نفس راحت بکشم

چون پروژه مون به یه جاهای خوب رسیده البته تموم نشده اما مقداری از نمره رو گرفتیم

 

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:7 بعد از ظهر | 
نمايشگاه كتاب

ديروز به اتفاق جمعي از دوستان به نمايشگاه كتاب رفتيم. اصل مطلب رو همين اول بگم كه ديگه نمايشگاه كتاب مثل سال‌هاي پيش لطف چنداني نداشت. از ايرادهاي نمايشگاه مي‌توان به فضاي كوچكش در مقايسه با محل دايمي نمايشگاه‌ها، نبود سايه‌اي كه بتوان زير آن لم داد و چيزي نوش جان كرد، نام برد . بنده هم اصولا هر جايي كه مي‌رفتم ضايع مي‌شدم.از كتاب‌هاي كه مي‌خواستم بخرم يكي انتشاراتش در نمايشگاه شركت نكرده بود. يكي هم تا به غرفه‌اش رسيدم گفت همين يك ساعت پيش چاپش تموم شد اي كاش زودتر مي‌اومدي. اما در كنار همه‌ي اين ها خوشحالم كه كلي كتاب جديد و خوندني خريدم كه مدت‌ها بود ‌آرزوي خوندشون رو داشتم.

يكي از چيزهايي كه توي نمايشگاه به شدت ناراحتم كرد سالن ناشران دانشگاهي بود. واقعا در حق اون‌ها ظلم شده بود از دور كه نگاه مي‌كردي يك دخمه‌ي فوق العاده تاريك مي‌دي. داخل كه مي‌شدي فضاي بسيار تاريك و نبود تهويه آزارت مي‌داد . همچنين غرفه‌ها شماره نداشتند و كلي پستي و بلندي در زير پات بود كه هنگام راه رفتن بايد تموم دقت رو به زير پات معطوف مي‌كردي تا به كتاب‌ها.

درسته كه اين نمايشگاه نسبت به سال‌هاي پيش پر از ايراد بود اما به نظرم اومد كه ازدحام جمعيت از سال‌هاي پيش بيش‌تر بود شايد هم به خاطر فضاي كوچكش بوده كه اين گونه به نظر مي‌رسيد!؟

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:53 بعد از ظهر | 
بن كتاب
بچه‌ها مي‌گفتن چند شب پيش توي اخبار گفته كه دانشگاه‌ها به دانشجويان فعالشان 50هزار تومان بن كتاب ميدن. ما هم پا شديم رفتيم پيش معاونت دانشجويي به اميد بن كتاب. يارو كلي دليل و برهان آورد كه همه‌اش شايعه است اگر هم واقعيت داشته باشه دانشگاه ما رو شامل نمي‌شه. ما كه دسته خالي از دفترش بيرون اومده بوديم در راه بازگشت هر كسي رو كه ديديم بهش گفتيم آقاي فلاني داره بن كتاب ميده سريع بريد بگيريدش.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:24 قبل از ظهر | 
1984

نويسنده: جرج اورول

ترجمه: صالح حسيني

چاپ ششم:1376

انتشارات: گلشن

اولين چيزي كه مي‌تونم راجع به اين كتاب بگم اينه كتاب تلخي است. تلخ اما واقعي. اين كتاب رو به اونهايي كه دوست دارن كتاب سياسي بخونن توصيه مي‌كنم. كتابي كه به مخالفت با حكومت مي‌پردازد. البته تمام كتاب‌هاي اورول ماهيتي اين گونه دارند به گفته خود اورول هنر و سياست نه تنها از يكديگر جدا نيستند بلكه به همديگر پيوند خوردند. اين كتاب رو مي‌تونيم به تمام حكومت‌ها تعميم بديم و همچنين به تمام مخالفان حكومت.

اين كتاب رو اورول در سال1948 نوشته و در واقع به پيش بيني آينده پرداخته در ابتدا با مردي به نام وينستون آشنا مي‌شويم انديشه‌هايي مخالف در سر دارد و او پايه‌هاي حكومت را بر دروغ مي‌بيند. وينستون در فضايي زندگي مي‌كند كه تمام حركات اعضاي جامعه توسط حزب مركزي (حكومت حاكم) كنترل مي‌شه. حتي كوچكترين لحظه‌اي از زندگي‌شان نيست كه از ديد حزب پوشيده باشد.به همين خاطر مخالفت كردن يا حتي انديشه مخالفت در سر پروراندن كاري بسيار سخت و يا غير ممكن است. وينستون به دليل شرايط خفقان سياسي جرات مخالفت كردن نداره. اما به تدريج اين انديشه‌ها آن چنان در ذهنش رشد پيدا مي‌كنه كه با هر چيزي كه حزب تبليغ اون رو مي‌كنه مي‌كنه. در فصل دوم كتاب با دختري رابطه برقرار مي‌كنه بيشتر به فكر لذت‌هاي آني زندگي است تا انديشه‌هاي سياسي اما در مراوده با وينستون او هم به فردي سياسي تبديل مي‌شود اما نه به شدت و حرارت وينستون. در پايان توسط حزب دستگير مي‌شوند و متوجه مي‌شوند كه تمامي آدم‌هايي كه فكر مي‌كردند باهاشون هم گام هستند، از اعضاي حزب بوده‌اند. اما حزب به جاي اينكه اون‌ها رو بكشه ابتدا انديشه‌هاي مخالف اون‌ها رو از بين مي‌بره و در واقع اون‌ها رو به يكي از طرفداران مخلص خود تبديل مي‌كنه و بعد از بين مي‌بردشون. و به اين دليل كه اون‌ها از گذشته درس گرفتن كه با از بين بردن انسان‌هاي مخالف، نه تنها مخالفت سركوب نمي‌شود بلكه نيرومندتر هم مي‌شود. زيرا مخالفان پس از مرگشان به قهرمان ملي تبديل مي‌شوند.

جدا از نثر كتاب كه ميشه گفت كمي سخت هست خوندش، اما كتاب خوبي است.

«حزب فقط به خاط خودش قدرت مي‌جويد. ما به خير و صلاح ديگران علاقه‌ نداريم، تنها و تنها به قدرت علاقمنديم. نه ثروت يا تجمل يا طول عمر يا خوشبختي؛ فقط قدرت، قدرت محض. اين كه قدرت محض چيست، الان مي‌فهمي.فرق ما با اوليگارشي‌هاي گذشته در اين است كه مي‌دانيم چه مي‌كنيم. تمام اوليگارشي‌هاي ديگر، حتي آن‌ها كه شبيه ما بودند، ترسو و رياكار بودند....  ما مي‌دانيم كه هيچ كس قدرت را به قصد واگذاري آن به دست نمي‌گيرد. قدرت وسيله نيست، هدف است. آدمي ديكتاتوري را به منظور حراست از انقلاب برپا نمي‌كند، انقلاب مي‌كند تا ديكتاتوري را برپا كند....

وينستون، مانند سابق، از خستگي چهره‌ي اوبراين به حيرت افتاد. چهره‌ي اوبراين نيرومند و گوشتالو و وحشي بود و سرشار از هشياري و شور و شوقي مهار شده كه وينستون خود را در برابر آن ناتوان مي‌يافت. اما چهره‌اي خسته بود، با شيارهايي در زير چشم و پوستي فروافتاده از استخوان‌هاي گونه. اوبراين روي او خم شد و از روي عمد چهره‌ي فرسوده‌اش را نزديك‌تر برد.

_ در اين انديشه‌اي كه چهره‌ي من پير و خسته است. در اين انديشه‌اي كه از قدرت حرف مي‌زنم، حال آنكه نمي‌توانم حتي جلو زوال جسمم را بگيرم. وينستون، مگر نمي‌فهمي كه فرد فقط يك سلول است؟خستگي سلول مايه قدرت ارگانيسم بدن است. مگر با چيدن ناخن مي‌ميري؟»

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:8 بعد از ظهر | 
بهار

به جرات مي‌تونم بگم توي اين 20سال زندگيم اين زيباترين و بهترين بهاريه که ديدم. مخصوصا با بارونهاي زيباش توي ارديبهشت.

 

واي باران باران

شيشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:46 بعد از ظهر | 
ارشاد
اين روزها توي هر مركز خريدي و هر مكان تفريحي يا هر به هر كوچه و خيابوني كه پا ميذاري، خواهران و برادران ارشاد رو زيادتر از مردم عادي مي‌بيني.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:55 بعد از ظهر | 
دوستی

ما را از دوستانمان مي‌شناسند و رازداري‌هايمان.

شايد همه‌ي ما نتونيم آدم‌هاي رازداري باشيم؟!

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:58 بعد از ظهر | 
تو این زندگی آدم سرش رو هر طرفی که می کنه به جز نکبت و بدبختی چیزه دیگه ای نمی بینه!
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 8:22 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar