تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
دعوايي بر سر انسانيت

امروز توي دانشگاه يه چيزي ديدم كه واقعا جاي تعجب داشت توي دانشگاه ما دو سه نفري وجود دارند كه از نظر جسمي دچار مشكلاتي هستند كه تنهايي نمي‌تونند رفت و امد كنند اين افراد هميشه دوست‌هايي دارند كه بهشون كمك مي‌كنند حالا نمي‌دونم از سر ترحم يا دوست داشتن يا چيزه ديگه‌اي ، ولي به هر حال اونها هميشه حضور دارن و بهشون كمك مي‌كنند امروز وقتي صداي افتادن اون صندليه تو بوفه توجه همه رو به خودش جلب كرد ما متوجه نشديم كه پاي اون پسره كه روي ويلچر بود به صندلي خورده بود يا ويلچرش اما به هر حال همه دورش جمع شدند با اون پسري كه هميشه ويلچرش رو اين و رو اون ور مي‌كرد يا موقع‌هايي كه مي‌خواست از پله‌ها ببرتش بالا بغلش مي‌كرد دعوا كردن يه مقداري دلم گرفت خوب ممكنه دست خودش نبوده باشه همه‌ي ماها گاهي تو تخمين فاصله اشتباه مي‌كنيم اونم ناراحت شد و اومد اين طرفو فندكش رو محكم پرت كرد زمين. البته يه سري فحش‌هايي هم اين وسط رد و بدل شد كه واقعا نبايد زده مي‌شد حالا همه دوره اون پسره ويلچريه جمع شدن و دارن باهاش صحبت مي‌كنن اونم تنها، اون طرف نشسته بود خيلي ناراحت بود از وسط اون همه جمعيت حالا اون پسره ويلچري رو مي‌بينم كه خودش با دست خودش ويلچرش رو داره هدايت مي‌كنه تا بره پيشه اون. نمي‌دونم چرا با ديدن اين صحنه يه جورايي مور مورم شد يه جورايي دلم لرزيد حالا توي راه كلاسم سرم رو برمي‌گردونم نگاهشون مي‌كنم پاهاش رو باز مي‌كنه و ويلچره دوستش رو مياره وسط پاهاش  دستش رو مي‌ذاره روي پاهاش .

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 7:45 بعد از ظهر | 
حس نوستالجيك من و اون پسره

مدت‌ها بود كه توي دانشگاه همديگه رو مي‌ديدم هم من ، هم اون يه حسي نسبت به همديگه داشتيم اينكه من اون رو بشناسم خيلي عادي بود چون اون يكي از نوازنده‌هاي خيلي خوب دانشگاه بود كه من هم كارهاش رو دوست داشتم چون توي كاراش يه نواوري خاصي داشت و هميشه توي كاراش ما رو با الات موسيقيي اشنا مي‌كرد كه هيچ كس تا حالا نديده بودتش اما اينكه اون من رو بشناسه يه مقداري غيرعادي بود امروز به طور كاملا غير عادي وقتي داشتم گفتگوش رو با دوستاش مي‌شنيدم. شنيدم كه توي حرفاش يه جايي به اين مسئله اشاره كرد كه بچه محل ما هستش من كه در تمام مدت سعي كرده بودم سرم رو پايين نگه دارم و نشون بدم كه اصلا حواسم به حرفاشون نيست با شنيدن اين جمله سرم رو بلند كردم و با لبخند يه نگاهي بهش كردم كه اونم بهم خنديد حالا فهميدم كه چه حسي بود كه ما رو به طرف هم مي‌كشوند، حس هم ولايتي بودن.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 12:11 بعد از ظهر | 
حس زيباي بخشيدن و خالق بودن

ديروز براي اولين بار يه اثر هنري خلق كردم با اينكه هنوز كامل نشده ولي از همون اول يه حس خيلي خوب بهم دست داد يه حسي كه باعث مي‌شد گرسنگي و تمام روز سر پا وايستادن رو از بين ببره حتي امروز باعث شد عصبانيتم و نفرتم نسبت به يه نفر كاملا از بين بره و با اينكه معتقد بودم اون حتما بايد بياد و ازم عذر خواهي كنه تا ببخشمش ولي همين الان بخشيدمش شايد اصلا برم ازش عذرخواهي هم بكنم، همه ادم‌هايي كه من رو مي‌شناسن مي‌دونن كه اين كار از من خيلي بعيده شايدم هم غيرممكن اما دوست دارم الان برم و بغلش كنم و تو بغلش گريه كنم . مي‌دونستم كه خالق يه اثر هنري بودن روحيه ادم رو عوض مي‌كنه اما تا حالا تجربه‌اش نكرده بودم خيلي لذت‌بخشه. مي‌شه گفت كه يه جورايي به يادم اورد كه چه قدر دوستش دارم و نبايد اين چيزا مانعي بين من و اون بشه

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 5:45 بعد از ظهر | 
نشريه‌اي كه بلاخره چاپ و منتشر شد

اين نشريه ما هم بلاخره در روز دوشنبه 22 آبان منتشر شد درست همزمان با انتخابات انجمن علمي. ما خيلي خوشحال بوديم چون تو روز اول تقريبا تمام اون چيزي رو كه چاپ كرده بوديم رو فروختيم بچه‌ها خوب استقبال كردن اما درسته كه در حاشيه‌اش هم هزارتا اتفاق افتاد ك ما اصلا راضي نبوديم يه نمونه‌اش اون همه مبلغي بود كه براي چاپ داده بوديم اما يارو به طريقي كاملا زيبا ما رو پيچونده بود هيچ كدوم از اون سفارشهايي كه ما بهش كرده بوديم عمل نكرده بود خلاصه اينكه كيفيتش كمتر از اون چيزي بود كه ما در نظر داشتيم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 5:26 بعد از ظهر | 
اقليت انديشي

جريان پيوستن ما به انحمن علمي مديريت صنعتي داستاني شنيدني و ديدني بود ما و ديگران كه از دو ، سه هفته قبل براي انتخابات انجمن برنامه‌ريزي كرده بوديم و كلي در موردش با هم صحبت كرده بوديم، كلي فكر كرده بوديم كه كي رو بكنيم دبير انجمن كه كارامون بهتر راه بيفته جالب اين جا بود تمام اون افرادي كه با هم نقشه كشيده بوديم، به هم ديگه پيشنهاد كرده بوديم كه بيام عضو انجمن بشيم اما هر كسي يه جوري از زير اين موضوع در رفته، هزار تا دليل و برهان اورده بود كه نه فلان و بهمان و خيلي بده عضويت در انجمن يا ما وقتش رو نداريم. يادمه وقتي به خودم اين پيشنهاد رو كردن ، يك ساعتي از بدي‌هاي عضويت در انجمن گفتم اما دوشنبه درست 2 دقيقه قبل از انتخابات تمام اون نفراتي كه كلي از انجمن بد گفته بودن بهم پيشنهاد كردن كه به گروهشون بپيوندم جالب‌ترش اين بود كه تمام گروه‌مون راي اوردن و ما شديم اعضاي انجمن علمي مديريت صنعتي تو دانشگاهمون. درست در لحظه اخر تصميم گرفتيم ولي به وقوع پيوست خلاصه اينكه اين انجمن علمي متشكل از 5 عضو اصلي كه شامل 4 دانشجوي پسر و يك دختر كه بنده هستم، است و دو عضو فرعي كه يك دختر و يك پسر هستند. انتخابات جالبي بود با اينكه تعداد دخترهاي اين رشته‌ تقريبا دو برابر پسرها است اما مي‌بينيم كه تعداد پسرهاي انجمن 2.5 برابر تعداد دخترهاست نمي‌دونم علتش چيه ؟ هم‌چنين تعداد نفراتي كه در انجمن راي مي‌دادن تعداد دخترهاشون خيلي كم‌تر از پسرها بود و در واقع يكي از دلايلي كه باعث شد كانديد بشم اين بود كه ديدم تعداد كانديدهاي دختر خيلي كم‌تر از پسرها بود و اون‌هايي هم كه كانديد شده بودن كسايي نبودن كه بچه‌ها بشناسنشون و بخوان بهشون راي بدن به همين خاطر بود كه نامزد شدم چون مي‌دونستم تمام ادم‌هايي كه تو اون سالن بودن حداقل مي‌شناختنم حالا جدا از اينكه ممكنه ازم متنفر باشن يا خوششون بياد و ديگه اينكه نمي‌خواستم ميدون را خالي كنم و اين عرصه رو كامل به دست مردها بسپرم كه اونها در حالي كه اقليت هستند عمل بكنن و تصميم بگيرن براي اكثريت.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 5:39 بعد از ظهر | 
من=آخرين نفر

حس اينكه نفر اخر باشم فقط و فقط تو يه جاي دنيا ازارم مي‌داد، جايي كه هميشه اخرين نفر بودم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 5:16 بعد از ظهر | 

آهاي ميلت،(به سبك كلاغ سياه)

اينجا اخر دنياست

وقتي توي دانشگاه براي اولين بار مسنجر رو فيلتر كردن خيلي تعجب نكرديم گفتيم هر چي باشه دانشگاه محل كارهاي علميه نه جاي چت مت از اين كارها. اما بعد از مدتي برنامه‌هايي اومد كه جايگزين مسنجر بود و وظيفه‌ي مسنجر رو به طور كامل انجام مي‌داد اما حالا وقتي برنامه‌هاي جايگزين مسنجر رو فيلتر كردن و باهاش mail رو هم فيلتر كردن مثل اين مي‌موند كه دم دره سايت بنويسن به اخر دنيا خوش آمديد.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 11:58 قبل از ظهر | 
این روزها خیلی کسل کننده و خیلی بده
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 8:28 قبل از ظهر | 

قرار بود اولين شماره نشريه‌مون 15 آبان منتشر بشه فردا 15 آبانه اما هيچ خبري نيست. اصلا هيچ كس به روي خودش نمياره البته ما هم طبق همين قاعده هيچ بر روشون نمياريم كه چه قراري داشتيم. فكر مي‌كنم حداقل يه يكي دو روزي طول بكشه ما منتظريم تا ببينيم چي ميشه

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 11:51 قبل از ظهر | 

من رو فرستادم تا برم درباره مقاله‌ام با مدير مسئول صحبت كنم و ايرادهايي كه گرفته بود رو با هم تصحيح كنيم اما جالب توجه اينجاست كه سردبيرهامون نيم ساعت قبل كاملا من رو پر كردن كه يه وقت مبادا زير بار حرفاش برم و مجبور بشم كه مطلب رو عوض كنم البته يكيشون بهم اطمينان داد كه من اونجا هستم و ازت حمايت مي‌كنم اما اون يكي گفت نه من نميام چون يه مقداري به من حساس شده. خلاصه اينكه در بين حرفاش گفت با تنها مطلبي كه عقايدش رو نمي‌پسنده اين مطلب و يكي ديگه است كه اصلا هم دوست نداره چاپ بشه ولي خوب مجبوره ديگه البته اين مخالفتش به خاطر ذوب شدن توي نظام مردسالانه‌اش بود. در تمام مدت صحبتون نگران اين بودم كه مبادا بين سردبير و مدير مسئول‌مون دعوا بشه و من مجبور بشم كه جداشون كنم. خلاصه اينكه به خير گذشت يه سري استدلال‌هايي براش آوردم كه تقريبا يه مقداري آروم شد. ولي كلا با اصل قضيه مشكل داشت. البته من هم مجبور شدم يه تغييري بدم كه خيلي باهاش موافق نبودم.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 10:38 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar