تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

زندگي مي‌گذرد نه در غم نه در شادي مهم اينه كه مي‌گذره توي اين يكي و دو هفته كه كم ميومدم چيزهاي زيادي بود كه دلم مي‌خواست بنويسم اما الان هيچ كدومشون يادم نمياد اما هر چيزي كه يادم بياد مي‌نويسم

توي اين دو هفته سه تا مقاله براي نشريه بايد تحويل مي‌دادم كه براي نوشتنش خيلي اين پا و اون پا كردم طوري كه هر كاري مي‌كردم به غير از نوشتن اون‌ها، با اينكه كاملا ساختار و چهارچوبي كه توش مي‌خواستم بنويسم مي‌شناختم اما اين اخري‌ها خيلي براشون تلاش كردم و چيزي براشون كم نذاشتم. آخريش امروز تموم شد كه فردا تحويلش ميدم شايد خودم خيلي ازشون راضي نبودم اما سردبيرمون خيلي راضي بود. فردا به مدت يك هفته ميرم مسافرت و باز هم نيستم وقتي از مسافرت بيام تلافي تمام نبودن‌هام رو مي‌كنم يه چند وقتي بود كه وبگردي نكرده بودم امروز كلي وبگردي كردم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 3:47 بعد از ظهر | 

نمي‌دونم چرا ؟اما امشب خيلي خوشحالم شايد به خاطر تنهايي و تاريكي باشه يا شايدم به خاطر نم نم بارونه كه مياد شايد به خاطر قدم زدن روي پل‌هوايي و وزيدن باد خنك باشه يا شايدم به خاطر يه اتفاق خوب باشه يا يه اتفاقي كه باعث زنده شدن يه خاطره خوب باشه يا شايدم بوي سوپي كه محل رو پر كرده نمي‌دونم چرا؟

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 11:39 قبل از ظهر | 

نمي‌دونم در پس اين نگاه‌ها به دنبال چه هستي؟

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 11:19 قبل از ظهر | 
یه چند روزی نمی نویسم چون سرم خیلی شلوغه در اولین فرصت میام

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 12:40 بعد از ظهر | 

توي هفته‌اي كه گذشت دو بار با اسلحه تهديد شدم بار اول پسركي بود كه اسلحه‌ي اسباب بازي‌اش را طرفم گرفته بود و فرياد مي‌زد كه جلو نيا و گرنه شليك مي‌كنم و من لبخندزنان به طرفش قدم برمي‌داشتم و بهش مي‌گفتم تو رو خدا منو نكش و او مي‌خنديد در اخر تيري هوايي زد و تفنگ را غلاف كرد و لبخندي براي من حواله كرد بار دوم زماني بود كه توي ماشين خسته از تمام روز به سمت خانه مي‌رفتم براي چند لحظه‌اي كه ماشين توقف كرد پسركي دستش را به شكل تفنگ در آورد به طرفم نشانه رفت و شليك كرد

عجب دنياي زيباييه دنياي كودكي. حتي غم‌هايش هم زيباست

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 1:21 بعد از ظهر | 

خيلي شرمنده شدم تا به حال تو عمرم اين قدر احساس عجز و ناتواني نكرده بودم ديروز بعد از 5سال يكي از همكلاسي‌هاي دوران دبيرستانم رو ديدم بچه‌ي ساكت و آرومي كه وسط‌هاي سال به جمع كلاس اضافه شد وقتي ديدمش تمام اون كارهاي بدي كه تو زندگي‌ام كرده بودم جلوي چشمم اومد در تمام مدتي كه توي يه كلاس بوديم مسخره‌اش مي‌كرديم و سربه سرش مي‌ذاشتيم و اذيتش مي‌كرديم واقعا خيلي ناراحت شدم به خاطر كارهاي كودكانه و احمقانه كه اون موقع ازم سر زده بود دلم مي‌خواست دستش رو تو دستم مي‌گرفتم و ازش معذرت مي‌خواستم اما نتونستم مي‌دونيد ! شايد هنوز اون قدر بزرگ نشدم كه بتونم براي اشتباهاتي كه مرتكب مي‌شم معذرت بخوام

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 8:3 بعد از ظهر | 

 

يه هفته‌اي از نوشتن اخرين پستم مي‌گذره هفته‌اي كه يه مقداري طولاني بود يه حرفايي داشتم كه بايد مي‌اومدم و اينجا مي‌گفتم اما وقت نشد اين هفته كه هفته دوم دانشگاه بود تمام كلاس‌ها تشكيل شد اولين جلسه رسمي براي نشريه‌ انجمن هم برگزار شد يه سري كارهايي كه بايد انجام مي‌شد و خيلي وقت بود كه به تعويق افتاده بود انجام شد. سرم خيلي شلوغه خيلي كار دارم هنوز هيچي نشده درگير تحقيق و پروژه و ... شديم تازه كارهاي نشريه هم كه هست و يه سري كارهايي كه خودم مي‌خوام انجامشون بدم ولي خيلي هم براي انجام دادنشون نگران نيستم اخه تجربه به من ثابت كرده كه وقتي سرم شلوغه و كلي كار ريخته سرم كارهامو بهتر و سريع‌تر انجامشون مي‌دم ولي امون از وقتي كه بيكار باشم و بخوام كار مهمي رو انجام بدم خلاصه اينكه سعي مي‌كنم

 

 

ديشب كه روي سبزه‌ها خوابيده بودم به آسمون بالا سرم خيره شدم بودم به آسمون شب با اون رنگ سياهش و چندتا ستاره كم نور كه توي اون تاريكي سوسو مي‌كردن نگاه مي‌كردم به روياهايي فكر مي‌كردم كه هميشه دوست داشتم بهشون برسم البته به بعضي‌هاشون هم رسيدم اما هميشه درست با لحظه رسيدن به اون‌ها روياهاي بزرگ‌تر و محال‌تري توي سرم بوجود مي‌اومدن انگار ديشب زمان رو نگه داشته بوديم كلي خوش گذرونديم و كلي به جاهاي مختلف رفتيم وقتي داشتيم به خونه برمي‌گشتيم فكر مي‌كردم كه ساعت 12 شبه اما وقتي رسيديم تازه ساعت 9.30 بود شبه خوبي بود ولي از همه بهتر خيره شدن به آسمون شب اونم رو سبزه‌ها بود آسمون سياهي كه حتي سياهي‌شم قشنگ بود

 

قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال 

(سهراب سپهري)

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 1:22 بعد از ظهر | 

شيخ الشيوخ ستاره كوچولو با جمعي از مريدان همي در مكتب* قدم زدندي مريدان از پس ايشان و از آن جهت كه مكتب ايشان در دست بازسازي بودندي ماكتي از مكتب در زاويه‌اي از آن قرار داده بودندي كه در آتيه‌اي نه چندان نزديك اين گونه خواهد شد و از آن جانب كه مكتب آنان مكتبي نقلي و كوچك بود شيخ افاضات نموده كه ماكت اين مكتب از خود آن بزرگ‌تر بودندي و مريدان كه تا آن هنگامه به اين موجز نينديشده بودندي نعره‌ها زدندي و به بيابان گريختندي

 

*مكتب :در متون امروزي از آن تعبير دانشگاه مي‌شود

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 5:33 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar