تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
اوضاع خیلی بهم ریخته و اعصاب من هم به شدت داغونه

تو فکرشم که بزنم به بی خیالی اما نمی شه

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 5:53 بعد از ظهر | 

اولش كه شروع شد كلي خوشحال بوديم كه وقت كافي داريم براي انجام كارهايي كه هيچ وقت ،وقتي براشون نداشتيم تازه مطمئن بوديم كه وقت زيادم مياريم و نگران از اينكه در وقت‌هاي اضافه‌مون چي كار كنيم فكر مي‌كرديم اومدن و رفتنش خيلي طول بكشه اما مثل برق و باد اومد و رفت و ما هيچ كدوم از اون كارهايي رو كه مي‌خواستيم انجام بديم و براش برنامه‌ريزي كرده بوديم رو انجام نداديم ما اشتباه كرديم چه اون زمان كه فكر مي‌كرديم وقت اضافي مياريم چه اون موقعي كه وقت كم اورديم اشتباهاتمون از ديدگاه مديريتي اين گونه بيان مي‌شه : وقتي براي رسيدن به هدفي برنامه‌ريزي مي‌كني و مدت زمان معيني رو براي رسيدن بهش تعيين مي‌كني چه وقت اضافه بياري و چه وقت كم بياري در هر دو صورتش اشتباه كردي اگه وقت اضافي بياري نشون دهنده اينه كه برنامه‌ات اشتباه بوده و تو توانايي‌هاي خودت نشناختي يا در نظرشون نگرفتي و يا وقت زيادي در نظر گرفتي و هزاران مشكل ديگه . اما اگه وقت كم بياري نشون‌دهنده اينه كه بازم برنامه‌ات اشتباه بوده خيلي از مشكلات رو در نظر نگرفتي يا كاهلي و سستي كردي در انجام برنامه يا ...

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:16 بعد از ظهر | 

امروز 16 شهريور روزيه كه وبلاگستان فارسي 5 ساله مي‌شه سلمان جريري در همين روز در سال 1380 اولين وبلاگ فارسي رو بوجود آورد البته بعدا اختلاف‌نظرهايي سر اينكه كي اول بوده بوجود اومد اما چيزي كه واضح اينه كه 16شهريور روزيه كه وبلاگستان فارسي شروع به كار كرده .مهمه كه كي و كجا و چگونه اين كار رو شروع كرده اما مهم‌تر اينه كه وبلاگستان فارسي توي اين روز بوجود اومده. رشد وبلاگ و وبلاگ‌نويسان خيلي بيشتر از اوني بود كه اولين بوجود آورنده‌هاش پيش‌بيني مي‌كردند البته اين پديده تنها در ايران ديده نشده بلكه در تمام دنيا هر روز به شمار وبلاگ‌نويسان افزوده مي‌شود وبلاگ پديده‌اي كه تعداد زيادي از آدم‌هاي دنيا به اون رو ‌مي‌آورن چون جايي كه به راحتي مي‌تونن هر حرفي رو كه دلشون مي‌خواد بزنن ( البته نه توي ايران مخصوصا با افزايش فيلترينگ ) بدون اينكه هويت اصلي‌شون فاش بشه . راستي مي‌تونين تاريخچه وبلاگستان رو در اينجا مطالعه كنيد

من توي اين روز تصميم گرفتم كه اولين وبلاگ‌هايي كه شروع به خوندنشون كردم و وبلاگ‌هايي كه باعث شدن رو وبلاگ‌نويسي كنم معرفي كنم من وبلاگ رو با وبه شاهين دلتنگستان شناختم شاهيني كه قلمش اون قدر زيبا كه مي‌شه گفت خداي نويسندگيه اگه بخوام توي يه جمله تعريفش كنم به گفته خودش رجوع مي‌كنم و مي‌گم او مرده شريفي بود چون شريفي‌هاي بسياري ديده بود يه خبر خوش براي تمام كسايي كه از طرفدارهاي دلتنگستان هستن به زودي شاهين دلتنگستان به ايران بر‌مي‌گرده اما وبلاگ بعدي كه در واقع مي‌شه گفت بيشتر مشوق من براي نوشتن بود و توي ساختن اين وبلاگ هم بهم كمك كرد خورشيد خانوم بود اون توي وبش از زندگي روزمره خودش مي‌گه از شيطنت‌هاش ،از سختي‌هاش و از حقوق پايمال شده خانوم‌ها و... . اما اين كه چرا سراغ خورشيد خانوم رفتم از طرفدارهاي پرو پا قرص وبلاگش شدم اين دليل بود كه دورادور با خانواده همسر ايشون آشنايي داشتم همين حس من رو ترغيب كرد براي خوندنه وبلاگش اما وبلاگ بعدي كه كمي ديرتر باهاش آشنا شدم اما خيلي دوسش دارم ميشه گفت وبلاگ مهدي قصه‌هاي عامه پسند بود كه اون هميشه پست‌هاي كوتاه و بسيار زيبا داره .

خيلي دوست دارم كه باقي وبلاگ‌هايي كه دوستش دارم و هميشه دنبالشون مي‌كنم رو معرفي كنم اما مي‌ذارمشون واسه بعد .

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 5:28 بعد از ظهر | 
وقتي كه مي‌خواستم جفت پا در دهانش فرود آيم

خيلي جالب مي‌شه ادم ساعت 11 با يه دوستي قرار داشته باشه و ساعت هم يازده باشه و شما زير آفتاب منتظر يه تاكسي كه سوارتون كنه مي‌دونيد كه از لحاظ زماني يه چيزي حدود نيم ساعت با محل قرار فاصله داريد البته از اونجايي كه شما فوق العاده خوش قول هستيد اصلا ككتون نمي‌گزيه كه ممكنه نيم ساعت دير برسيد فقط همه‌ي عصبانيتتون از اينكه كه زير آفتاب كم كم داريد به گوشت پخته با اسانس عرق آدمي‌زاد تبديل مي‌شيد حالا يه ماشين با يه راننده كه اون موقع كلي دعاهاي خير بنده پشتتش بود سوارم كرد كه يه مسافر هم كنارش نشسته بود اون روز از روزاي بود كه حوصله شنيدن هيچ صدايي رو نداشتم وقتي سوار شدم كلي خوشحال شدم كه از اون گرماي بيرون فرار كردم و حالا مي‌تونم توي يه محيط كاملا ساكت و آروم بشينم به چيزي كه از صبح فكرم رو مشغول كرده بود فكر كنم ماشين نگه داشت مسافر جلويي پياده شد و رفت يه دفعه راننده فرياد زد و يه چيزايي به تركي گفت كه مسافر اومد طرف ماشين .همين جوري شروع كردن با هم تركي صحبت كردن در حين حرفاشون هم يه دويستي هي اين يكي به اون يكي مي‌داد و هي اون يكي پس مي‌داد من هم مبهوت حركات اين دو نفر شده بود خلاصه درگيري تمام شد و راننده حركت كرد بعد گفت نمي‌دونم شايدم راست بگه داشتم افكار بهم ريخته‌ام رو جمع و جور مي‌كردم كه دوباره صداي اون راننده پاره‌اش كرد كه مي‌تونم سيگار بكشم من هم زحمت دهن باز كردن رو به خودم ندادم و با حركت سر بهش فهموندم كه اشكالي نداره چشمتون روز بد نبينه يارو شروع كرد به حرف زدن اول از اين شروع كرد كه قبلنا روزي 12 تا سيگار مي‌كشيده و حالا 5تاش كرده و بعد هم رفت سراغ حشيش و ترياك و مواد مخدر و جووناي امروزي و اكس از اين جور حرفا. به حرفاش گوش نمي‌دادم اما به راحتي متوجه شدم كه تو حرفاش تناقض‌هاي بسياري ديده مي‌شه دلم مي‌خواست سرم رو از پنجره بيرون بكنم داد بزنم بابا يه نفر من رو از دسته اين ديوونه نجات بده كه در همون موقع فرشته‌هاي نجاتي رو ديدم كه مقصد رو براي راننده فرياد مي‌كردن اون خانومه با دوتا بچه‌هاش و اون اقاهه كه خريد رفته بود وقتي سوار ماشين شدن پيش خودم گفتم كه ادم‌هايي به موقعيت شناسي اين ها در دنيا پيدا نمي‌شه پيش خودم كلي خوشحال شدم كه بالاخره دهنه يارو بسته مي‌شه اما همين كه اون اقاهه رو صندلي نشست و گفت كه اخ خسته شدم دوباره شروع كرد نه نگو اين حرف ................... و حرفهاي صدتا يه غازي كه اگه كنار هم مي‌ذاشتيش هيچ معني نمي‌داد اون موقع بود كه دلم مي‌خواست ... 

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 6:42 بعد از ظهر | 

ديروز دعوت شديم به همكاري با نشريه انجمن مديريت صنعتي دانشگاهمون . يكي از بچه‌هامون امتياز نشريه رو از دانشگاه گرفته بود نشريه انجمن بعد از يك سال وقفه در چاپش با همكاري بچه‌هاي مديريت صنعتي دانشگاه شروع به كار كرد . ديروز جلسه‌اي داشتيم كه ما رو به بقيه بچه‌ها معرفي كردن و مبني بر اينكه ما اشنا بشيم با كار و باقي قضايا و از اين جور حرفا . اميدوارم كه موفق بشيم

راستي بازم موسم انتخاب واحده و اعصاب خوردي دانشجوهاي بخت برگشته . براي تمامي دانشجويان از خداوند منان خواستار صبر جميل هستم .

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 3:51 بعد از ظهر | 

به نظرم خيلي خوشگل شده بود يه لباس خيلي سفيد تميز با يه روسري قشنگ هم سرش كرده بود تمام مدت با تعجب نگاهش مي‌كردم چون برام غيرقابل فهم بود يه پيرزني به اون سن حامله باشه از وقتي مرده بود اين دومين باري بود كه خوابش رو مي‌ديدم . خواب عجيبي بود

 

 

بيمارستانه .حالش خوب نيست دكترا دليل‌هاي بي‌خود ميارن مي‌گن به خاطر حرص و جوشه كه بعد از عمل پليپ بيني خودش رو به صورت دو لكه خون توي سر و پاش نشون داده پرونده‌اش رو پيش يه دكتر كار درست مي‌بريم اما قبل از اينكه چيزي بگه مي‌گه دكتر خودش چي گفته بعد از شنيدنش سرش رو تكون ميده و مي‌گه خوب همونه اما اون دكتره تو خارجيه كه باهاش مشاوره كردن مي‌گه تقصير متخصص بيهوشيه كه قبل از عمل غلظت خونش رو اندازه نگرفته

 

 

امروز سكته مغزي كرد دكترا مي‌گن قلبش سالمه اما مغزش ....

 

 

زنش رو خيلي دوست داشت عاشقش بود جريان عشق اونا بر‌مي‌گرده به اولين ساعت‌هاي زندگي زنش . مي‌گن مادرزنش هر چي بچه به دنيا مياورده مي‌مرده به همين خاطر ناف زنش رو به نام اون مي‌برن كه زنده بمونه وقتي بزرگتر ميشه بازم عاشق زنه‌شه اما زنش خيلي هم خوشش نمياد ازش اما با هم ازدواج مي‌كنن بعد زنش هم عاشقش ميشه امروز زنش رفته تو icu تا باهاش صحبت كنه مي‌گن انقدر زنش رو دوست داره كه حتي اگه مرده باشه اگه اون بخواد بلند ميشه

 

 

دخترش از پشت شيشه به صورت پدر زل زده بعد رو به مامانش مي‌كنه و مي‌گه مامان دستش رو تكون داد مامان يه نگاه بي‌روح به بچه مي‌كنه و دختر دوباره تكرار مي‌كنه مامان به خدا دستش رو تكون داد چهره‌هاي همه اگه اشك روشون نيست كه هست تو هم فرو رفته يكي در مياد به زنش مي‌گه ان شاالله خوب مي‌شه زنش مي‌گه اون بايد خوب بشه .

 

 

امروز مرگ مغزي كرد دكتره گفت هر وقت دستگاه‌ها رو باز كنيم مي‌ميره

 

 

ساعت 5.30 وقتي اونجا رسيد كه مرده بود، ديد كه روش پارچه سفيد كشيدن و مي‌خوان از اين بخش ببرنش نمي‌دونه به زنش چه شكلي بگه به همه‌ي فاميل زنگ زده و گفته اما زنش نمي‌دونه مي‌گه من نمي‌تونم اين كار رو بكنم مي‌گه زنش و پسرش هر روز ساعت 10.9 ميان بيمارستان شايد اگه اون موقع خودشون بفهمن بهتر باشه

 

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 7:6 بعد از ظهر | 

دستاشو تو دستم گرفتم و با اطمينان تو چشاش نگاه كردم و گفتم خوشحال باش چون هميشه توي بدترين شرايط بهترين اتفاق‌ها ميفته يا حداقل شرايط بدتر از ايني كه هست نميشه اما يك روز گذشت و اتفاقي افتاد كه خيلي بدتر از اون قبلي بود اون هيچي بهم نگفت اما من شرمنده شدم. خدايا، خدايا من بهش قول دادم كه بهترين‌ها اتفاق بيفته خدايا نه به خاطر من و قولي كه بهش دادم بلكه به خاطر دل شكسته‌اش قولم رو عملي كن

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 11:0 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar