| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
چند روز پيش با جمعي از دوستان به سينما رفتيم تا اخرين كار ابراهيم حاتميكيا رو با هم تماشا كنيم اميدوار بوديم كه اين كارش هم مثل باقي كارهاش در سطح عالي باشه با دوستان قرار گذاشتيم كه بريم يه فيلم خوب رو توي بهترين سينماي تهران كه همون سينما فرهنگه ببينم تماشاچي وقتي روي صندلي سينما ميشينه كه قراره از يه كارگردان معروف كه اوازهاش همه جا پيچيده يه فيلم ببينه انتظار يه فيلم عالي رو داره نميخوام بگم كه فيلمش بد بود نه بد نبود ولي در اون سطحي هم نبود كه يه تماشاچي از اقاي حاتميكيا انتظار داشت به غير از 5 .6 تا جمله و يه ده دقيقه از فيلم ميشد گفت كه بقيهاش كاملا معمولي بود نميگم كه در حد كارهاي چيپ بقيهي كارگردانهاي سينما بود كه گر گر داره تو سينما اكران ميشه اما ميشد كه بهتر از اين باشه و بايد بهترين از اين ميبود يه چيزي كه توي فيلم براي من خيلي جالب بود اين بود كه ابراهيم حاتميكيا در همهي فيلمهاش پنج دقيقه از فيلم رو اختصاص ميده به صحنهاي كه يكي از قهرمانان فيلم به قدري شرايط بر روش فشار مياره و حالش بد ميشه توي حالتي ميره كه براي چند دقيقه صداي اطرافيان رو نميشنوه و نميتونه جواب بده و اطرفيان هي لب ميزنن و سعي ميكنن كه با طرف صحبت كنن البته اين مسئله رو هم يادآور بشم كه اقاي حاتميكيا اين حركت رو از استيون اسپيلبرگ در فيلم "نجات سرباز رايان" ياد گرفته و بعد از اينكه اين فيلم رو ديده در تمامي اثرهاي خودش از اون استفاده كرده شايد اگه خيلي تكراريش نميكرد چيزه جالب و قشنگي ميشد . |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 11:46 قبل از ظهر |
خيلي بده كه ادم روزش رو با بزرگترين اشتباه روزش ، نه با بزرگترين اشتباه هفته آغاز كنه حالا كه خوب فكر ميكنم ميبينم اون اشتباه امروز من نبود اشتباه هفتهي پيش بود كه من چوبش رو امروز خوردم اي كاش اشتباهم طوري بود كه نتيجهاش فقط شامل خودم ميشد نه بقيه افرادي كه به من اعتماد كرده بودن البته اين كه اونها به من اعتماد كرده بودن هم از اشتباهات اونها محسوب ميشه نميدونم چرا اين اتفاق افتاد؟ديروز به اين نتيجه رسيدم كه نسبت به اطرافم خيلي بياعتنا شدم، كارها رو خيلي بيدقت انجام ميدم و به خيلي چيزا كه بايد توجه كنم توجه نميكنم اما يه كمي شك داشتم كه اين نتيجهام درست باشه يا نه اما امروز با اين اتفاق فهميدم كه كاملا درست بود ميدونيد الان چه احساسي دارم ؟احساس ميكنم كه دارم مشاهيرم رو از دست ميدم اخه اين اشتباه خيلي قابل قبول نيست كه ادم تاريخ يك اتفاق رو اشتباهي ببينه و چندين نفر رو راه بندازه براي انجام كاري و وقتي به اونجا ميرسه بفهمه كه تاريخش ديروز بوده نه امروز |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |
از ابتداي تعطيلات تابستون كه از نيمهي تير شروع شد همش تو فكر بوديم كه اين يه هفته چه شكلي ميگذره منظورم 13تا 20 مرداده .همش براش برنامهريزي كرديم كه اين كارو بكنيم ، اين كارو نكنيم مبادا اين كار يادمون بره و نكنيم ، فلان كارو نبابد اصلا انجام بديم و ... خلاصه از اين جور حرفا . اما اين هفته اومد خيلي ارومتر از موقع رفتنش ولي اومد و رفت. تمام برنامهريزيهايي كه كرده بوديم و نتونستيم انجام بديم و يه سري اتفاقاتي افتاد كه اصلا فكرشم نميكرديم اتفاق بيفته ادمهايي ديديم و حرفايي شنيديم كه اصلا فكرشم نميكرديم اما هر چي بود اگه خوب بود اگه بد بود اگه لحظههايي داشتيم كه غرق در خنده و شادي بوديم اگه موقعي اشك تو چشمامون و غم دنيا تو دلمون نشسته بود همه اين لحظهها و ثانيهها و دقيقهها و ساعتها و روزها گذشتند و فقط ازش يه خاطره موند مثل باقي روزها. چيزي كه ازش موند يه خاطره خوش بود يكيمون قبل از اين هفته ميگفت كه من فقط به اميد اين هفته زنده هستم و ديگه بعد از اون هيچ انگيزهاي براي زندگي كردن ندارم اما امروز بعد از تموم شدن اون هفته صبح زود بلند شد و رفت سره كار حتما انگيزهاي براي زندگي پيدا كرده چون اگه انگيزه نداشت ديگه نميتونست زنده باشه شايد هفتههاي ديگهاي كه شايد مثل اين هفته بشن انگيزهاش بود و شايد هم زنده بودن براش انگيزه شده بود . اما ما هنوز برنامههايي داريم براي اينده كه دوست داريم انجامشون بديم پس ما به اين اميد زندهايم كه به ارزوهامون جامه عمل بپوشونيم . |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 6:32 بعد از ظهر |
ستارهها نميميرند، حتي اگه تيرهترين شبها از را برسه حتي اگه تو خواب باشي و اونها رو نبيني حتي اگه فرسنگها از اونها فاصله داشته باشي ستارهها هميشه زندهاند و ميتابند چه روز و چه شب . يادت باشه حتي در تيرهترين شبها در اوج تاريكي و ظلمت هميشه ستارهاي هست كه چشمش به توست اون ستاره يه پيغومه يه خبر خوش واسه اونايي كه به دنبال نورند ستارهها هرگز نميميرند حتي اگه تو خواب باشي و اونا نبيني |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385 و ساعت 7:59 بعد از ظهر |
اين استدلالها رو براي شمايي مياورم كه دم از اسلام ميزنيد
با خوندن مطالب وبلاگهاي خورشيد خانوم و گوشزد و همچنين مقاله خانم كار در رابطه با سنگسار يه چيزايي هست كه ميخوام بگم شايد مشكل اصلي ما حكم سنگسار نباشه يا دين اسلام .مشكل ما اون ادمهايي هست كه رفتن درس ديانت يا اسلام يا هر چيزه ديگهاي خوندن يه لباسي پوشيدن و در راس نشستن و بدون اينكه به فكر بيفتن كه دين بايد بروز بشه بابا 1400 سال گذشته ، شايد توي عرب جاهليت اون زمان حكم سنگسار يه چيزه عادي بوده باشه اما الان كه ما داريم به حزبالله و اسرائيل ايراد ميگيريم كه كشتن ادمها بده ، شكنجه دادن و زجركش كردنشون وحشتناكه .چرا؟چرا واقعا خودمون بايد اين كار رو بكنيم .اما الان ميخوام استدلالي بيارم كه شايد از طرف ادمهايي كه سنگ اسلام رو به سينه ميزنن بيشتر مورد درك و فهم قرار بگيره اطلاعات من در زمينه اسلام و دين شناسي محدود هست اما اين رو ميدونم كه در زمان پيامبر زكات به نه كالا تعلق ميگرفت كه اون نه كالا عبارت بودند : شتر ، گاو، گوسفند ، گندم ، جو ، كشمش ، خرما ، طلا و نقره اما درست چندين سال بعد يعني بعد رحلت پيامبر و به خلافت رسيدن باقي خليفهها زمانيكه علي به خلافت رسيد وقتي خواست زكات رو تعيين كنه اومد اسب رو هم جز مواردي ذكر كرد كه مشمول زكات ميشد وقتي به كارش ايراد گرفتن و گفتن كه چرا اين كار رو ميكني ؟ گفت كه اون موقع زمان پيامبر بود و الان زمان علي ست . يه چيزي حدود 30.20 سال از زمان پيامبر ميگذشت كه اين حكم تغيير كرد پس ميشه نتيجه گرفت كه احكام اسلام يك احكام ثابت نيست كه بعد از گذشت ساليان سال نشه اون رو عوض كرد پس زمان ،مكان و پيشرفت تكنولوژي و خيلي چيزهاي ديگه ميتونه باعث تغيير قوانين اسلام بشه در شرايطي كه ما داريم اسرائيل رو محكوم ميكنيم چرا به بدترين شيوه ممكن بايد افراد رو زجركش كنيم چطوره كه طبق مقاله خانم كار ما ميتونيم براي خوشايند اتحاديه اروپا در اجراي قوانينمون تغييراتي بديم اما براي اصول انسانيت نه؟ هر چند اوردن اين استدلال شايد خيلي هم منطقي نباشه چون ما قبل از اونكه مسلمون باشيم يك انسان هستيم |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 5:21 بعد از ظهر |
چرا ؟واقعا چرا ؟چرا مردها نميتونن ببينن كه خانمها در عرصههاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي همگام با انها باشن (البته به استثناي بعضي اقايون كه خودشون ميدونن كيا هستند روي صحبت بنده اونها نيستند) اون وقت تو هم تا بخواي در برابرشون قدم علم كني و از حق مسلم خودت دفاع كني و نذاري كه كسي بخوردش سريع تا يك به دو ميشه يه كلمه جنده از دهنشون خارج ميشه تا بخوان به اين وسيله خفت كنن تا تو از ترس ابروت جلوي ديگران سكوت كني و اونها باز هم به پيروزيه احمقانه خودشون برسن نه اقايون محترم من با شنيدن كلمه جنده كه خطاب به خودم باشه سكوت نميكنم و نميذارم كه شما به اهدافتون برسيد من براي گرفتن حقم مصممتر ميشم و اگه شده باشه تمام عمرم رو تلاش ميكنم براي اينكه به اون هدف مطلوبم برسم در ضمن اون اقا با گفتن اون كلمه خودش نشون ميده كه شعور و شخصيتش در حد همون حرفهايي كه از دهنش خارج ميشه و نبايد ازش انتظار بيشتر از اين داشت ديروز داد زدم و بهش گفتم كه ببين انگ جندگي باعث نميشه از حق خودم بگذرم و بذارم تو بخوريش. اما متاسفانه شعور اون اقاي به ظاهر محترم خيلي كمتر از اين بود كه حتي معناي اين جمله رو درك كنه |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 7:36 بعد از ظهر |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 پيوندهای روزانه
پسر تنهانسل آتش و خون یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد آرشيو پیوندها پيوندها
دلتنگستان خورشید خانم قصه های عامه پسند کتاب های عامه پسند امشاسپندان مرد رومانتیک مهرانگیز کار حزب جوانان زیر آفتاب از زندگی یک لیوان چای داغ از پشت يك سوم امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |