تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

چندي پيش عاشق چشماني بودم هزاران رنگ ، كه هر رنگش حاكي از رنگي از زندگيم بود من توي اون چشم‌ها خيره مي‌شدم تا بتونم رنگ‌هاش رو بشمرم و هميشه نگرانيم از اين بود كه مبدا اين چشم‌ها رو از دست بدم مبادا شمردن رنگ‌هاش نصفه بمونه رنگ‌هايي كه زيبايي‌هاي زندگي رو بهم نشون مي‌دادن و هر رنگش برام تداعي كننده يك حس زيبا بود رنگ سبزش كه شاد بودن و شاد زيستن رو به خاطر مي‌اورد رنگ قهوه‌اي كه به سرخي مي‌زد برام ياداور عشق و دوستي بود ….اما افسوس كه اون چشم‌ها و اون رنگ‌هاش خيلي زود براي هميشه رفتن و من ناموفق از شمردن اون رنگ‌ها ، رنگ‌هايي كه بايد مي‌شمردمش و بعدا مي‌رفتن . فراموش كردن اون رنگ‌ها خيلي سخت و شايد غيرممكن باشه اما تنها كاري كه مي‌شه كرد اينه كه بهشون فكر نكرد . اكنون عاشق چشماني هستم سياه به رنگ روزگارم من توي اون چشمان سياه زل مي‌زنم و توي اون سياهي تنها چيزي كه مي‌بينم خودم هستم كه به چشماني سياه زل زدم چشماني كه شايد به زيبايي اون چشم‌ها نباشن ، شايد كه نه حتما . اما مهم اينه كه وقتي من به اون چشم‌ها زل مي‌زنم اون هم به چشمانه من زل مي‌زنن

 

چندي پيش عاشق چشماني بودم هزاران رنگ كه هر رنگش ، رنگي از زندگي رو برام تداعي مي‌كرد اما اكنون عاشق چشماني هستم سياه رنگ به رنگ روزگارم.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 12:25 بعد از ظهر | 

امروز مي‌خوام به اولين قاصدكي كه مي بينم يه پيغام بدم تا بياد و حرف‌هايي رو كه هميشه مي‌خواستم بهت بگم و تنونستم، برات بگه. بعد بسپرمش سدت باد. فقط امروز قاصدك رو رد نكن.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 5:8 بعد از ظهر | 

تا حالا شده با يه نفر بريد رستوران كه طرف اصرار داشته باشه كه شما رو مهمون كنه و شما هم گرون‌ترين غذا رو سفارش بديد(البته از روي عمد نبود ) و بعد ببينيد كه اون يه ساندويج كوچولو سفارش داده اون وقت تعجب كنيد اما زياد بهش فكر نكنيد بعد از اونجايي كه شما ادم شكمويي هستيد و قابليت خوردن 10 پرس غذا رو پشت سره هم داشته باشيد اما تو اون روزه بخصوص كم اشتها شده باشيد و به غير از اندكي چيزي از اون غذا نخوريد اون وقت وقتي غذا تموم ميشه مي‌خواد از اون رستوران كه صد البته به پيشنهاده شما بوده (چون غذاهاي خوبي داره و همچنين گرون )بيرون برين و اون وقت طرف مقابل بگه كه اره پول غذا رو با چلوندن جيب‌هام دادم اون وقته كه بيشتر از اين كه اون ضايع بشه شما ضايع ميشيد

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت 10:48 قبل از ظهر | 
۲

تا حالا به شباهت دل ادما و ظرف‌هاي چيني توجه كرديد دل ادما هم مثل اين ظرف‌ها خيلي زودتر از اوني كه فكرش رو بكني مي‌شكنه گاهي با پرت شدن از فاصله چندين متري نمي‌شكنه و گاهي با اوفتادن يه جسم كوچولو روش مي‌شكنه و هميشه موقعي مي‌شكنن كه تو انتظارشم نداري دل ادم‌ها هم مثل اون ظرفا اگه بشكنه ديگه خيلي قشنگ نيست كه چسب بزني بهش و ازش استفاده كني تو اين جور مواقع ظرف‌ها رو مي‌ندازن تو سطل اشغالي اما ايا دل ادم‌ها رو هم ميشه انداخت سطل اشغالي ؟ نمي‌دونم شايد ديگه نشه باهاش اين كار رو كرد اما ديگه اون دل ، دل بشو نيست ديگه با كوچكترين طلنگري مي‌شكنه و چه بد هم مي‌شكنه .هر وقت بخواي تو اون ظرفاي شكسته اب بريزي يا چيزي داغ كني بايد با ترس و لرز اين كار رو بكني چون ممكنه هر لحظه بشكنه نه تنها ظرفت چند تيكه شه همه‌ي اون چيزهايي هم توش ريختي پخش زمين ميشه خلاصه اينكه دلهاي شكسته ديگه مثل دلهاي سالم كاربرد ندارن چون مثل ظرف‌هاي شكسته شدن

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 11:34 قبل از ظهر | 

چهارمين قهرماني ايتاليا رو به همه‌ي طرفداران ايتاليا تبريك ميگم ديشب بعد از ديدن 120 دقيقه بازيه زيباي ايتاليا و فرانسه ،ايتاليا در ضربات پنالتي برد و من رو كلي خوشحال كرد البته بيشتر از اينكه از برد ايتاليا خوشحال بشم از اخراج زيدان اشغال كه حالم ازش بهم مي‌خوره خوشحال شدم و خوشحال شدم كه پوزه اين فرانسوي‌ها به خاك ماليده شد بعد از چندين روز ناراحت‌كننده بلاخره يه بازي خوب تونست يه ذره حالم رو بهتر كنه

 

دمتون گرم بچه‌هاي با مرام ايتاليا كه رو سفيدم كرديد

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 11:32 قبل از ظهر | 

من باز هم شكست خوردم اين منم يك شكست خورده‌ي هميشگي .هميشه توي روياهام مي‌ديدم كه توي مبارزه‌ي بين من و سرنوشت اين منم كه پيروز اين ميدان هستم اما اون‌ها رويايي بيش نبود توي واقعيت اين من بودم كه هميشه شكست خورده بودم اين سرنوشت بود كه هميشه نظر خودش رو بر من تحميل كرد و من علي‌رغم همه‌ي مبارزاتي كه كردم همه‌ي سعي و تلاش‌هايي كه كردم باز هم شكست خوردم هميشه به خودم مي‌گفتم نه دفعه ديگه حتما پيروز ميشم اما باز هم نشدم خسته شدم . خسته شدم بس كه تلاش كردم و به هيچ نتيجه‌اي نرسيدم حالا ديگه مي‌خوام دست از مبارزه بكشم هر چند كه من براي اون به اندازه پشه‌اي بيش نبودم و مبارزه كردن و نكردنم اصلا براش اهميتي نداشت حالا مي‌خوام كنار بشينم و ببينم كه اين دفعه ديگه چه بازيي مي‌خواد باهام بكنه اين دفعه ديگه مي‌خواد به چي دلم رو خوش كنه

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه هفدهم تیر 1385 و ساعت 5:7 بعد از ظهر | 

خوشحالم . خوشحالم براي اينكه ايتاليا برد خوشحالم چون ايتاليا تنها تيمي بود كه تونست پوز اين الماني‌ها رو به خاك بمالونه خوشحالم براي اينكه ايتاليا ميره براي اول ،دومي .خيلي خوشحالم

راستي يه خبر خوش ديگه يادتونه چند وقت پيش گفته بودم كه كايوت نيست شده كايوت رو چند روز پيش توي دانشگاه ديدم و كلي خوشحال شدم براي اينكه سالم بود براي اينكه شايعه‌اي كه خودم براش درست كرده بودم نادرست از اب در اومد ديگه كم كم داشت خودم هم باورم مي‌شد كه سكته كرده

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 10:12 قبل از ظهر | 
نمي‌دونم سهم من از زندگي‌ تو چيه فقط اين رو مي‌دونم كه سهم تو از زندگي من، تمام زندگيمه
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 10:57 بعد از ظهر | 

امروز پس از چندين روز مي‌نويسم پس از چندين امتحان كه يكي پشت اون يكي ر.....به هر حال اين ترم خيلي سخت بود با كلي ساعت 6 بلند شدن كلي بي خوابي شبانه باز هم لبه پرتگاه قرار داري نمي‌دوني ميوفتي يا مي‌دازنت و باز هم شنيدن همان جمله معروف كه ميري با قيافه كاملا مظلومانه به استاد مي‌گي استاد ميندازي منو؟؟؟ ميگه من نمي‌دازمت خودت ميوفتي و باز هم دلهره و ترس و اضطراب موقعي كه برگه‌ات رو با برگه‌ي بغل دستي‌ات عوض مي‌كني و باز هم خنده‌هاي بعد از امتحان كه چه ضايع تقلب كرديد            عجب روزگاريه!

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 10:47 بعد از ظهر | 

امروز من دختري هستم در استانه 20 سالگي . امروز من يك سال از سال گذشته بزرگتر شدم سالي كه گذشت سالي بود پر از اتفاق‌هاي خيلي خوب و خيلي بد ، خوب و بد .توي اين سال خيلي اتفاق‌هاي مهم افتاد كه باعث عوض شدن مسير زندگيم شد.توي اين سالي كه گذشت خيلي چيزها رو فهميدم، فهميدم كه خيلي چيزها رو نفهميدم و دريافتم كه توي اين فرصت باقي مونده خيلي كارها براي انجام دادن دارم توي اين سال فهميدم كه هنوز بعد از گذشت 20 سال مفهوم مرگ رو نفهميدم و بعد از چندين ماه از گذشت مرگ يكي از عزيزان هنوز هم وقتي زنگ در خونه به صدا در مياد مي‌دوم به طرفش كه شايد پشت در وايساده باشه ،كه شايد همه اون چيزهايي كه من ديدم يك خواب باشه (امروز به ياد او مي‌نويسم كه هيچ وقت تولد من رو از ياد نبرد)20 سال زمان كمي نيست براي درك زيبايي‌هاي زندگي و براي درك بهتر زندگي كردن .نمي‌دونم شايد قصور از من بود كه اين همه چيز رو نفهميدم شايدم زندگي واقعا يعني اين . اما توي اين يك سال تنها چيزي كه به خوبي درك كردم اين بود كسي كه رفته هيچ وقت برنمي‌گرده پس منتظرش نباش كه كاره بيهوده است .

امروز همه به من تبريك گفتن اخه چون تولده بيست سالگيم بود اما هيچ كدومشون ايا لحظه‌اي فكر كردن كه دارن براي چي تبريك ميگن ،براي چي كادو ميدن؟ براي اينكه من يك قدم به مرگ نزديك‌تر شدم براي اينكه از سال گذشته پيرتر شدم براي اينكه يك ساله ديگه به تمام اشتباه‌ها و حماقت‌هاي من تو زندگي اضافه شد ما ها عادت داريم گذشت زمان رو به همديگه تبريك بگيم حتي اگه به شادي و خوبي نگذره مهم اينكه مي‌گذره چه جورش چه اهميتي داره

 

پس من هم امروز به عادت ديرينه انساني تولدم رو به خودم تبريك ميگم  

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 5:31 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar