تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

به چشمات خيره شدم برام داري حرف مي‌زني منم سرمو هي تكون ميدم گاه گاهي لبخندي مي‌كنم نمي‌دونم اصلا اين جاي حرفت خنده‌دار بود يا نه ولي تو همچنان داري حرف مي‌زني نمي‌دونم داري از فيلمي كه ديدي برام ميگي يا از اتفاقاتي كه توي مهموني ديشبتون رخ داده يا از حادثه‌اي كه امروز توي راه برات اتفاق افتاده در هر حال تو داري حرف مي‌زني منم غرق در افكار خودم دارم سرمو برات تكون ميدم شايد اگه هميشه در برابرت سكوت نمي‌كردم و نشون نمي‌دادم كه دارم به ظاهر حرفاتو گوش مي‌دادم تو مجبور نمي‌شدي اين قدر برام حرف بزني كه وقتي شب ميري خونه از فك درد خوابت نبره نمي‌دونم تقصير منه كه شنونده خوبي هستم يا تقصير توه كه گوينده خوبي نيستي. من به تو زل زده‌ام تو به من زل زدي آخه اگه بجايي نگاه كنم حواست پرت ميشه همين‌جور كه به تو زل زده‌ام پرنده خيالم داره از اين ور به اون ور پرواز مي‌كنه به اتفاقي كه چند لحظه پيش از ديدن تو افتاد فكر مي‌كنم و به اتفاقي كه ممكنه بعدا بيفته، حرفات تموم شد نمي‌دونم چرا فقط گفتي خداحافظ من هيچ نمي‌خواستم اين قدر بهت توهين كنم  كه به حرفات گوش ندم اما تقصير خودت بود كه هيچ وقت حرف جالب براي گفتن خودت و براي شنيدن من نداشتي. ناگفته نمونه كه من امروز بيشترين سعي و تلاشم رو كردم كه به حرفاي تو گوش كنم.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 6:26 بعد از ظهر | 

يه اكيپ پنج و شش نفره از پسراي امروزي وايسادن كنار هم دارن گل ميگن و گل مي‌شنون گه گداري صداي خنده‌ي بلندشون فضا رو كر مي‌كنه دو ،سه تاييشون سيگاري بر لب دارن كه گاهي سيگارو بين دو انگشت اشاره و وسطي مي‌گيرن يه حرفي مي‌زنن يا مي‌خندن و دوباره ميزارنش روي لب .يكيشون يه سيگاري از تو جيبش در مياره و ميزاره رو لب دوستش، دوستشم دست مي‌كنه تو جيبش يه فندك سياه در مياره بيرون. فندك نزديك لبش مي‌كنه كه يه دفعه از دستش مي‌لغزه ميفته پايين همينطور كه ميفته اروم و بي‌تفاوت با نگاهش دنبالش مي‌كنه فندك مي‌خوره زمين صداي شكستن فندك ،صداي شكستن يه مرد فضا رو كر مي‌كنه دولا ميشه فندك رو برمي‌داره با يه حركت ساده پا به جلو مي‌خزه و فندك رو توي سطل اشغال محكم پرت مي‌كنه دستش رو مي‌كنه تو جيبش يه جعبه كبريت در مياره يه كبريت از توش ور ميداره كبريت رو روشن مي‌كنه باهاش سيگارشو اتيش مي‌كنه. چوب كبريت نيم‌سوخته رو اروم و بي‌صدا توي سطل اشغال پرت مي‌كنه .

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:48 بعد از ظهر | 

من به تازگي دچار يه بيماري رواني شدم نمي‌دونم چه شكلي ميشه درمونش كرد يا حتي جلوش رو گرفت تا بدتر نشه من حتي نمي‌دونم اسم مرضيم چيه اما اسمي كه خودم براش انتخاب كردم اينه، انزجار و نفرت از اطرافيان.

من از همه پسرا و دخترايي كه دورم رو گرفتم متنفرم اصلا نمي‌تونم دركشون كنم نمي‌دونم هدفشون از اين زندگي و زندگي كردن چيه  من از همه دخترهايي كه بزرگترين مشكل زندگيشون مربوط ميشه به اين چه رنگ ماتيكي بزنن كه لباشون برجسته‌تر و قشنگتر به نظر پسرها بياد متنفرم از همه پسرهايي كه فقط به فكر داشتن دوست‌دختراي خوشگل پولدار هستن متنفرم (البته سوتفاهم نشه كه من كلا با ارايش واز اين جوركارها مخالف نيستم نه حرف من اين نيست من ميگم هر چيزي به جاي خودش اين چيزها نبايد اين قدر مهم بشه كه ادم هدفشو رو فراموش كنه اينكه براي چي زنده است براي لذت‌جسمي يا خودنمايي ... ) از همه ادم‌هايي كه تو زندگيشون تنها كتابهايي كه مطالعه مي‌كنند كتابهاي طالع‌بيني و تعبير خواب و از اين جور كتابهاست يا خوندن كتابهاي عشقي احمقانه فهيمه رحيمي و خواننده‌هايي از اين نوع متنفرم .از همه ادم‌هايي كه فقط به زير شكمشون اهميت ميدن و فكر مي‌كنه كه عضوه ديگه‌اي تو بدنشون نيست و به مغز گنديدشون و به روحشون هيچ توجه‌اي نمي‌كنند .از همه ادمهايي كه تا مي‌خوايي ازشون يه كاري انجام بدن ميگن بزار برم توي طالع‌بيني‌ام ببينم روز خوش‌يمني هست يا نه .از همه ادم‌هايي كه تو زندگيشون يه كتاب نخوندن كه ارزش خوندن داشته باشه از همه اونهايي كه از اينترنت فقط چتيدنشو ياد گرفتن از همه ادم‌هايي كه اصلا به فكر مملكتشون نيستن .از همه ادم‌هايي كه توي خيابون اشغال مي‌ريزن و...از خودم هم متنفرم چون دارم دوستي با اونا مي‌كنم (فكر مي‌كنيد چند درصد ادم باشن كه جز اين گروه‌ها نباشن )چون دارم توي فرهنگ غلط اونا ذوب مي‌شم به همين خاطر شديدن دنبال يه دوست مي‌گردم يه ادمي كه از همه لحاظ بپسندمش نمي‌دونم اخرش چي ميشه كسي رو پيدا مي‌كنم كه واقعا اون چيزي باشه كه من مي‌خوام يا خودم هم مثل اونا ميشم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:6 بعد از ظهر | 

خاطرات يه تازه دانشگاه ديده

داريم امتحان مي‌ديم سرم رو برگه خودمه كه استاد از كلاس بيرون ميره اقاي استيون* كه پشت من رديف كناري نشسته مياد جلو ميگه صفحه اول .براش صفحه اول رو ميارم و جوابها رو نشونش ميدم صفحه دوم و سوم كه يه دفعه ميرم تو فكر كه يعني اونم از من خوشش مياد يا فقط مي‌خواد سواستفاده كنه از دختري كه به ظاهر رياضي خوبي داره تقلب بگيره اصلا به خودم گفتم كه من چرا بايد به اون برسونم  به خودم گفتم شايد فهميده من خيلي دوستش دارم و مي‌خواد ازم سواستفاده كنه توي همين فكرهاي پليد بودم كه  استاد گفت كجايي به خودم كه اومدم ديدم به برگه ندا كه جلوم نشسته زل زدم يه لبخندي به استاد زدم و گفتم همين‌جا. استاد اومد جلو و بهم گفت چه سوالي موندي بگو بهت بگم منم با كمال پررويي گفتم اين، گفت همون راهي كه داري ميري درسته. اقاي استيون از كوره در رفته يه ده دقيقه ديگه پا شد رفت بيرون تا تابلو نشيم منم يه سوال ديگه رو به استاد نشون دادم و جوابشو پرسيدم و بهم گفت . وقتي از كلاس رفتم بيرون اقاي استيون پشت در منتظرم بود تا منو ديد اومد جلو و گفت استاد چيزي بهت گفت جريان رو براش تعريف كردم كه از چه قرار بود بعد بهم يه لبخندي زد نمي‌دونم چرا ولي از ديدن لبخندش كلي خوشحال شدم

 

 

نتيجه‌گيري: من ادم بي‌جنبه‌اي هستم و اصلا جنبه اينو كه يه استادي بهم لطف كنه ندارم .

*توضيح : چون من ذاتا ادم دلقك و مسخره هستم براي همه پسرهاي دانشگاه اسم انتخاب كردم كه بعدا بر حسب موقعيت باهاشون اشنا مي‌شويد.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:51 بعد از ظهر | 

كاري به ساعت ديواري اتاق كوچك تنهاييم و ساعت‌هاي ديگه ندارم اينجا زمان خيلي وقت كه وايساده افتاب‌ها طلوع مي‌كنند و خورشيدها غروب، روزها مي‌گذرند و فرداها مي‌ايند و اما فردا تصويري از ديروزه مثل اين مي‌مونه كه همين امروز داره دوباره تكرار ميشه همش تكرار تكرار تكرار . ساعت مچي‌ام هم مثل من خسته شده از بس كه فقط توي دايره محصوره زندگيش چرخيده و به هيچ‌جا نرسيده و ديگه مثل ساعت كار نمي‌كنه! تازگي‌ها مثل صاحبش زود زود خسته ميشه و مي‌ايسته و به بقيه اونها كه با حرص و ولع زندگيشون رو ادامه مي‌دهند نگاه مي‌كنه اين روزها ساعت‌ها خيلي دير ،ثانيه‌ها خيلي سخت و لحظه‌ها سخت‌تر مي‌گذره اين‌روزها نميشه دل خوش كرد به چيزي كه اتفاق مي‌اوفته چون اصلا نمي‌دوني دنبال چه هستي و چه بايد اتفاق بيفته اين‌ روزها هوا ابريه مثل اسمون دل من كه خيلي وقته ابريه .

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:53 بعد از ظهر | 

امروز يه متن خيلي طولاني مي‌خواستم بنويسم و توي اين متن گله و شكايت از زندگي كنم از اين زندگي كه ادم بايد زندگي بكنه توش به حكم اينكه زنده است اين قدر بغض و گله و شكايت داشتم كه اگه سطرها و صفحه‌ها مي‌نوشتم بازم كم بود توي راه برگشت به خونه داشتم به اين فكر مي‌كردم كه غرغرامو از كجا شروع كنم يه دفعه نم نم بارون گرفت اسمون از صبح دلش گرفته بود اما توي اون لحظه بغضش تركيد و شروع به گريه كردن گرفت امروز كه براي من يه روز خسته‌كننده و كسل‌كننده بهاري بود با اين بارون قشنگ به يه روز باروني بهاري زيبا تبديل شد وقتي اولين قطره بارون روي سرم چكيد به ياد دونه تو خاك افتادم كه با رسيدن اين قطره بارون بهش دوباره جون مي‌گيره و شروع مي‌كنه به زندگي كردن و جوونه مي‌زنه اون موقع است كه زندگي رو با تمام وجودش حس مي‌كنه پيش خودم گفتم من چه كم از اون بذر كوچك در خاك دارم كه با چكيدن يه قطره بارون جون مي‌گيره و بزرگترين و تنومندترين درخت تبديل ميشه پس من هم مي‌تونم تغييرش بدم و اون جوري كه خودم دوست دارم بكنمش به ادم‌هاي دور و اطرافم نگاه كردم به كودكاني كه زير بارون دنبال هم مي‌دويدند و بلند مي‌خنديدن، به مادري كه با بچه‌اش زير چتر از مدرسه برمي‌گشتند و تنها كساني بودند كه خودشون رو از نعمت بارون محروم كرده بودند ، مغازه‌دارهايي كه كسب و كار ول كرده بودند و دم در مغازه به تماشاي بارون نشسته بودند و من تو تك تك چهره‌هاي اونها زندگي رو ديدم و اين قشنگ‌ترين چيزي بود كه امروز ديدم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:3 بعد از ظهر | 

من يك قهرمانم سال ديگه كتابهاي سوم دبستان تغيير ميكنه و درسي بنام ستاره قهرمان توش ميذارن از اين به بعد هر جا كه بشينيد راجع به دلاوري‌هاي ستاره قهرمان مي‌شنويد از اين به بعد همه من با دست نشون ميدن و ميگن اون هموني كه جون يه ادم رو نجات داد از اين به بعد هر وقت از جلوي گروهي از مردم رد ميشم اول همشون ساكت ميشن و كوچكترين حركات منو زير نظر مي‌گيرن بعد كه كم كم از اون جا دور ميشم در حالي كه همشون با چشم دارن منو دنبال مي‌كنن ميگن : ميگن خيلي شجاعه اون يكي ميگه :ميگن جون ده نفر رو نجات داده و سومي ميگه: من شنيدم با يه انگشت همشون رو نجات داده  حالا چي شد كه ما قهرمان شديم جريانش از اين قراره امروز بعد از ظهر كه داشتم برمي‌گشتم خونه توي تاكسي كنار يه خانم نشسته بودم و غرق در فكر و خيالات بودم كه يكدفعه سر برگردندم تا اون طرف رو نگاه كنم ديدم كه يه حشره موذي رو مانتوي سياه خانومه داره براي خودش جولون ميده من كه از ترس زبونم بند اومده بود اخه اون حشره خيلي خطرناك بود توي يك حركت كوچيك مي‌تونست اول اون خانوم رو بخوره و بعد منو، در اين حين كه از ترس جونم زبونم بند اومده بود فقط تونستم يه حين بلند بگم و خيلي يواش رو شونه اون خانومه بزنم و با دستم اون حشره سياه با خال‌هاي زرد رو به اون خانومه نشون بدم اون خانومه هم كه انگار يه جاني بلفطره ديده باشه با كيفش شروع كرد به زدن ضربه توي سر و كله اون حشرهه خلاصه اينكه اون حشره بلاخره مانتو رو ول كرد و افتاد كف تاكسي . البته ما اون حشرهه رو نكشتيم اخه ما خيلي ادم‌هاي شريفي هستيم چون اون حشرهه ديگه ازاري به ما نمي‌رسوند ولش كرديم كه بره اصولا اين خصلت ما ايراني‌ها هستش تا كسي بهمون ازار نرسونه كاري بهش نداريم تازه اگر هم كسي بهمون ازار برسونه با بزرگواري مي‌بخشيمش و كاري به كارش نداريم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:48 بعد از ظهر | 

توصيه‌اي مهم براي زندگي

دندون خراب رو بايد كشيد تحت هيچ شرايطي نبايد نگهش داشت چون هر موقع كه باشه اون دندونه بازم درد ميگيره

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:46 بعد از ظهر | 

توسيه‌اي براي موفقيت در امتحان

 

البته چون امتحان مقوله بسيار مهمي است اينجانب توسيه‌اي چند نامفيد در اين زمينه ارائه مي‌كنم كه در روز امتحان شما مي‌تواند مفيد باشد

همونطور كه در اول صحبت خود به ان اشاره كردم چون امتحان امر بسيار مهمي است و در كل اجتناب‌نا‌پذير هم مي‌باشد بايد از همون ابتداي ترم براي اين مسئله اهميت خاص قايل شد توسيه‌هاي كه در طول ترم مي‌شود از اين قرار مي‌باشد : شما تا زمانيكه فاصله زيادي تا امتحان داريد مي‌تونيد سركلاس راحت باشيد و هر كاري كه در كلاس دلتان مي‌خواهد از قبيل خوابيدن،بازي‌كردن، حرف زدن تا به اندازه‌اي كه ماتحتان جر بخورد انجام بدهيد اما درست از زمانيكه متوجه شديد كه يك يا دو جلسه بيشتر به امتحان نمانده مي‌توانيد كارهايتان را شروع كنيد و كارهايي از اين قبيل انجام دهيد  سره كلاس خودي نشون بدهيد ،از استاد ايراد بگيريد (البته ايرادهاي به جا)،هي سوال كنيد كه اين مورد رو نفهميديد يا ان مورد رو نفهميديد ، اظهار نظرهاي فراوان كه اين امر بسيار مفيد مي‌باشد خلاصه اينكه هيچي كم نذاريد براي استاد به اشتباه گمان كنه كه شما خيلي حاليتونه. در روز امتحان سره جلسه هم هر وقت متوجه شديد كه استاد حواسش به شماست تيريپ‌هاي خيلي متفكرانه بيايد كه مثلا غرق در حل كردن فلان مسئله هستيد اون وقت هستش كه مي‌تونيد دستتون رو بالا ببريد و استاد رو صدا كنيد كه فلان مسئله رو كه هيچ راه‌حلي به ذهنتون نمي‌رسه رو به استاد نشون بديد و يه راه حل بسيار پيچيده رو با زبان بسيار پيچيده‌تر پيشنهاد كنيد كه اون وقت كه استاد دهن باز مي‌كنه و ميگه خوب از اين فرمول هم ميشه رفت

البته يك سري مشكلاتي ممكن در اين مورد پيش بياد كه شما حتي فكرش رو هم نكرديد چون شما در اين صورت با استادي روبه رو هستيد كه يارو يا اينقدر خره كه اصلا فلان فرمول يادش نيست و و جاي صورت و مخرج رو به شما اشتباه ميگه و شما هم جواب اشتباه در مياريد يا اون استاد محترم اينقدر عوضيه كه مخصوصا جواب اشتباه ميده

البته معمولا مورد اول پيش مياد چون اگه اون استاد اينقدر ابله باشه كه شما رو دانشجوي زرنگ بدونه خوب مسلما فرمول‌هاي ساده‌ درسي رو كه تدريس مي‌كنه رو هم بلد نيست .

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:36 بعد از ظهر | 

مي‌خواستم يه مطلب بسيار طولاني و جالبي كه به نظرم اومد رو همين الان بنويسم كه يه دفعه به خودم گفتم احمق ديونه تو فردا امتحاني داري كه ازش هيچي بلد نيستي تازه امروز كلي جلوي استاد و بچه‌ها افه و كلاس گذاشتي كه كلي حاليته اون وقت يكي دو ساعت هم بيشتر وقت نداري عين سگم خسته هستي مطمئننا اگه بشيني پاي درس خوابت مي‌گيره تو هم كه يه جايه نداري كه پاشي نصف شب درس بخوني پس بي خيال نويسندگي برو به درست برس كه فردا جلوي عام و خاص ضايع نشي

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:42 بعد از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar