| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
نوشته شده در ديشب امروز صبح اتفاق جالبي افتاد همش تو فكر بودم ببينم بلاخره اون امتحان ننگين چي ميشه امروز صبح برخلاف باقي روزهايي كه ساعت 8 كلاس دارم و هميشه ساعت 8:30 دانشگاه ميرسيدم، زود رسيدم ساعت تقريبا ده دقيقه به هشت بود كه رسيدم و چون صبحانه نخورده بودم رفتم تو بوفه يه چيزي بخورم تا سره امتحان از گرسنگي نميرم توي بوفه چند تا از دوستان رو ديدم و مشغول حرف زدن شديم كه خلاصه كلي به خيال خودم اونا رو پيچوندم به بهانه كلاس كه مثلا زود برم سره كلاس و مثل هميشه نباشم ساعت هشت و هفت دقيقه بود كه رسيدم در كلاس ديدم يه تعدادي از بچهها دم در كلاس وايسادن و حرف ميزنن بي هيچ توجهاي به اونها سريع وارد كلاس شدم تا اومدم بفهمم كه استاد داره باهام حرف ميزنه وسطاي كلاس بودم و چون هيچ توجهاي به صداي اروم استاد نداشتم گفتم بله گفت خانم بفرماييد بيرون يه بيست، دقيقه نيم ساعت ديگه كه امتحان تموم شد تشريف بياوريد من كه انگار همه دنيا رو بهم داده باشن سرمو تكون دادم و با لبخند بهش گفتم باشه و از كلاس اومدم بيرون تازه اونجا بود كه فهميدم كه جماعتي كه بيرون كلاس ايستاده بودن بچههاي كلاس خودمون بودن كه اونها رو هم راه نداده بودن به كلاس خلاصه اينم از حالت چهارم خيلي غير منتظره بود من هر حدسي ميزدم به غير از اين . اون متنهايي را هم كه امروز صبح پابليش كردم درست زماني بود كه بچههاي كلاس داشتن مخشون رو ميتركوندن كه جواب سوالها رو بدن اما من با خيال راحت توي سايت دانشگاه داشتم با وبلاگم حال ميكردم . |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 8:55 قبل از ظهر |
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 8:54 قبل از ظهر |
هر روز صبح چشمهاشو اروم اروم باز ميكنه به دور و اطرافش يه نگاهي ميكنه اسمون هنوز يه رگههاي از تاريكي داره بازم چشماشو ميبنده به گمونم خسته است يه دو ،سه دقيقه بعد چشماشو باز ميكنه اسمون روشن شده ديگه يواش يواش از جاش بلند ميشه با دستاش چشماشو ميماله هنوزم خوابش مياد اما كار داره بايد بلند شه بعد از شستن صورتش اون موهاي طلايي قشنگشو شونه ميكنه و باز ميذارتش اخه معتقد اين جوري خوشگل تر ميشه اون انقدر زيبا كه همه جهان هر روز تو كف زيبايي اون ميمونن و با زيبايي خودش همه جهان رو روشن ميكنه فكر نكنيد اغراق ميكنما اينا همش يه حقيقت محض. هيچ كي تو اين دنيا زيباتر از اون نديده، بعد شروع ميكنه به گشتن تا ببينه كسي قشنگ تر از اون وجود داره يا نه اما هنوزم با تمام تلاشهايي كه بعد از اين همه سال كرده به هيچ نتيجهاي نرسيده خودشم نااميد شده اما خوشحال ، اگه منم تك زيباي عالم بودم خوب مسلما خيلي خوشحال بودم تمام روز كارش دلربايي كردن و تكبر و غرور فروختن ، هر روز از صبح تا شب همش حرفش اينه كه اگه من يه روز اراده كنم شما تو اين دنياتون زيبايي نداريد يا به عبارتي شماها هيچ چيزي نداريد ما هم چون اون خيلي خوشگله همگي در مقابلش كم مياريم و هيچي نميگيم اخه ادم چي ميتونه به تو بگه اخه تو تك زيباي عالمي ادم دلش نمياد بهت چيزي بگه و دلتو بشكونه زيبايي تو هم براي ما دردسر شده هم براي خودت. خلاصه اينكه ديگه كم كم داره شب ميشه بايد زودتر بري خونه اينو مطمئن باش كه وقتي تو هم نيستي ما همش به يادت هستيم اخه ما از يادمون نميره كه اقا ماه مهربون كه هر شب در مياد نورش از كي ميگيره ، بعدش وقتي نيستي ما همش در انتظاريم كه صبح بشه تو با اون همه زيباييت دوباره در بياي ، اما ناگفته نمونه كه من اقا ماه رو از تو بيشتر دوست دارم ميشه گفت يكي از دلايلش اينكه چون اون با تمام وجودش وابسته به يكي ديگه است و بدون اون هيچي نيست و هيچ وقت نميتونه تركش كنه اين از نظر من خيلي زيباست دوميش اين كه اون بوجود اورنده شب هست شبي كه تمام سياهيها توش وجود داره هيچ سياهي توش ديده نميشه اما كوچكترين نقطه روشنايي توي شب به بزرگترين نقطه روشنايي تبديل ميشه اما مهم ترين دليلش اينكه من به زيبايي و قشنگي تو حسوديم ميشه و شب رو دوست دارم به خاطر شباهت زيادي كه به سياهيش دارم .
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 8:52 قبل از ظهر |
ه دوستي داشتم كه ميگفت كسايي كه از زندگيشون ناراضي هستن كسايي كه فكر ميكنن دنيا بهشون خيلي بد كرده تقصير خودشونه اين اونا هستن كه بايد شرايط زندگيشونو تغيير بدن، زندگيشونو بهتر كنن و بايد اونو طوري بسازن كه واقعا دوست دارن باشه توي اون لحظه اين حرف به نظرم خيلي قشنگ اومد به عقيده من ميشد اون رو سرلوحه زندگي قرار داد و با اعتقاد بهش از لحظه لحظه زندگي لذت برد و ميتوني باهاش يه عمر زندگي زيبا داشته باشي در واقع اوني باشي كه هر كسي دوست داره باشه البته هميشه مهم رسيدن به هدف نيست گاهي اوقات تلاش براي رسيدن به هدف زيباتره ، انقدر اون تلاش زيباتره كه اصلا دوست نداري هيچ وقت به هدف برسي خلاصه اون حرف رو يكي از برنامههاي زندگيم قرار دادم و يه چند ماهي باهاش زندگي كردم اما حالا ديگه بهش اعتقادي ندارم. ميدونيد چرا؟ چون همون دوستي كه اين حرفو بهم زده بود يه جايي دنيا بهش خيلي سخت گرفت، يه جايي شرايط زندگي اون طوري شد كه اون واقعا دوستش نداشت اما اون به جاي اينكه در برابرش وايسه و مقابله كنه و به قول خودش تغييرش بده خيلي راحت كوتاه اومد و پذيرفتش و باقي زندگيشو اون جوري زندگي كرد كه واقعا دوستش نداشت حالا من چه شكلي به حرف كسي عمل كنم كه خودش بهش عمل نكرد ؟؟
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 3:7 بعد از ظهر |
متن حسود يك دم نياسود منو يادتونه ؟اقا من اصلا فكر نميكردم اين مطلب يه جنجال به اين بزرگي به پا كنه . حالا بماند كه اين جنجال از زماني شروع شد كه اين بندانگشتاي فوزول بنده رفتن خبرچيني كردن اون مطلب منو با ابوتاب فراون و با كلي خاليبندي براي همهي اعضاي بدن بي چشم و رو من تعريف كردن اونا هم كلي شاكي شدن و گفتن واه واه واه چه غلطا ، اين ستاره كوچولو چقدر پررو شده و با همديكه پيمان بستم كه حال منو به صورت كاملا اساسي بگيرن اين دندون بنده از اونجايي كه كاملا با روحيات من اشنا است بچهها رو جمع كرد و گفت بچهها من ميدونم چه شكلي حرص ستاره كوچولو رو در بيارم چون ميدونم ستاره كوچولو رو صورتش خيلي حساسه ما هم يه كاري ميكنيم كه هر كي تو صورتش نگاه كرد واقعا از ديدن صورت ستاره كوچولو به اون وضع وحشت كنه بقيه هم گفتن باشه ما هم با تو همكاري ميكنيم خلاصه اين دندون ما سر ناسازگاري گذاشت و ابسه كرد و اين لپ ما هم كه دستش با دندون توي يه كاسه هست گفت بيا ابسه تو بريز تو من تا قيافه ستاره كوچولو تابلوتر بشه خلاصه اينكه صورت ما در قسمت انتهايي سمت چپ به اندازه يه سيبزميني خيلي گنده باد كرده بود و هر كي ما رو ميديد بعد از كلي نگاه كردن توي صورت باد كرده ما با لحني حاكي از ترحم ميپرسيد چه بلايي سره صورتت اومده ؟ و اينجانب با ابوتاب تمام داستان رو براشون تعريف ميكردم كه ماجرا از اين قرار بوده .به خاطر همين كسالت بنده وقت نكردم توي اين چند روزه چيزي بنويسم اما حالا كه ابها از اسياب افتاده بازم مينويسم اما مواظبم چيزي برخلاف موجوداتي كه به راحتي ميتونن منو از پا دربيارن ننويسم . |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 2:52 بعد از ظهر |
اتوبوس توي ايستگاه وايساد تا سرش پره .انقدر پره كه احساس ميكني ادما دارن پرت ميشن بيرون ميخواي سوار نشي ولي خسته شدي از بس تو ايستگاه وايسادي با هزار بدبختي خودتو ميچپوني تو .درم محكم پشت سرت بسته ميشه كفشت لاي در مونده به زور ميكشيش بيرون يه نفس عميقي ميكشي و سرتو بالا ميگيري و همهي ادماي تو اتوبوس به خاطر اين موفقيتت به ديده تحسين در تو نگاه ميكنند تا بياي بفهمي چي شده ايستگاه بعدي شده بايد زود بجنبي چون اگه دير بجنبي لاي در ميموني با زحمت خودتو ميكشي كنار تا بقيه پياده شن حالا يه كم بالاتر اومدي. خوشحالي چون ديگه لاي در نميموني .در اين حين دو تا زن دعواشون ميشه اصلا معلوم نيست سر چي ، كلي به هم ميتوپن خيلي زودم دعواشون تموم ميشه اونايي كه نشستن دارن تو افتاب زنده زنده كباب ميشن اونايي كه هم وايسادن دارن از گرما ميپزن و از خستگي ميميرن و ارزو ميكنن كه اي كاش جاي يكي از اون ادم كبابيها بودن بوي عرق داره همه رو خفه ميكنه اما كسي به روي خودش نمياره ايستگاه بعدي يه زن بچه بقل مياد تو همه ادمايي كه وايسادن براش دنبال جا ميگردن تا اينكه يكي رو بزور بلند ميكنن تا جاشو بده به اون خانومه، اون خانومه با كلي تعارفهاي الكي و ساختگي ميره ميشينه.داري توي فشار جمعيت له ميشي كه يكدفعه متوجه ميشي يه اقاي مسن با سبيلهاي گنده زل زده تو صورتت ،صورتتو برميگردوني تا ديگه توي ديد اون اقاهه نباشي بعد از چند تا ايستگاه تازه ميتوني يكي از ميلههاي صندلي رو با هزار بدبختي بگيري .توي اين هيرو ويري زني كه جلوت نشسته بلند ميشه فكر ميكني شانس بهت رو اورده و بخت باهات يار بوده ميخواي بشيني كه احساس ميكني كه بقل دستي بد جوري دلش ميخواد بشينه بهش يه نگاه ميكني و ميگي بفرماييد يه لبخندي ميزنه ميگه نه بشين جملهش تموم نشده كه يكي خيلي محكم يه تنه بهت ميزنه ميره رو صندلي ميشينه بعد بر ميگردي به بقل دستي يه لبخند ميزني و محكم ميله رو ميگيري. |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:44 قبل از ظهر |
من امروز به يك نكته مهم پي بردم .اينكه من همواره در طول زندگي كوتاه مدت خود ادم بسيار معروف و مشهوري بودم كه تا همين امروز ازش خبري نداشتم .اخه از ويژگيهاي ادمهاي مشهور اينكه همه اونها رو ميشناسن اما اون كسي رو نميشناسه .امروز طبق معمول هميشه در حال مسخرهبازي و هرهر و كر كر با دوستان بوديم كه ديدم يه دختري اومد جلو و خودش رو معرفي كرد و گفت شناختي ؟ من هم كه قيافهام حاكي از اين بود كه كاملا ايشون رو نشناختم گفتم نه به جا نياوردم .با تعجب گفت من هديام همكلاسي سال اول دبستان مگه تو توي فلان دبستان درس نميخوندي با تعجب گفتم اره گفت مگه تو ستاره كوچولو نيستي؟ گفتم اره گفت من همون اول كه ديدمت شناختمت از بچهها پرسيدم اسمت ستاره كوچولو گفتن اره پيش خودم گفتم اين همون ستاره كوچولو شيطون دوران بچگيهامونه و از اون موقع دنبال يه فرصت بودم تا باهات صحبت كنم .منم كه مثل ادمايي شده بودم كه انگار ادم فضايي ديده باشن همين جور با تعجب داشتم نگاهش ميكردم باور كنيد اگه از همه ادرسهايي كه داد حتي يكيش درست در نمياومد عمرا باور ميكردم كه يه زماني اونو ميشناختم منم البته به خاطر اينكه از قافله عقب نمونده باشم بهش گفتم قيافت برام خيلي اشنا ولي متاسفانه دوستان دوران ابتداييام رو به خاطر نميارم در حالي كه اصلا هم قيافهاش برام اشنا نبود خلاصه اين كه خواستم از حال و احوالش جويا بشم و ببينم كه اينجا چي ميخونه يارو گفت بابا من هم رشتهاي و هم دورهاي خودتم و با همديگه چند تا كلاس توي اين ترم داريم من هم باز با تعجب بسيار گفتم راست ميگي؟ و چون اين بحث خيلي طولاني شده بود و به علت هواي نامطبوع مكان بحث ،ادامه بحث به جلسه اتي واگذار شد اولش فكر كردم شرايط بد مكان باعث شده مخه ما ياري نكند اما بعد هم كه اومدم خونه و همه عكساي اول دبستانم رو زير و رو كردم و اسم همهي بچهها رو براي خودم ياداوري كردم اما هيچ كس با اسم هدي وشكل و شمايل او نيافتم بعد ديدم نه مشكل از مكان نبوده بلكه اين مخ ما هست كه گوزيده .ولي به هر حال خيلي خوشحال شدم از ديدن اين دوست جديد اما قديمي.اخه من از ديدن هر چيزي كه باعث بشه به گذشته ام برگردم خوشحال ميشم (ناگفته نماند كه مكان بحث دستشويي دانشگاه اينجانب بود) |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:44 قبل از ظهر |
اين همه ميگن اعتياد بده .ادمو سست اراده ميكنه زندگي ادمو داغون ميكنه ادمو نابود ميكنه .من و خيليهاي ديگه بيتوجه به همهي اين حرفا رفتيم معتاد شديم اما من وقتي به حرفهاي اونها پي بردم كه ديگه خيلي دير شده بود . داشتم تركش ميكردم و توي همين ترك كردن بود كه فهميدم چه بلايي سرم اورده . ديروز اولين روز تركم بود فكر ميكردم هميشه به همين اسونيه ولي نبود با اينكه تمام روز سر درد داشتم تنم درد ميكرد ولي برام قابل تحمل بود. سخت بود اما نه خيلي زياد .اما امروز كه روز دوم بود صبح كه از خواب بلند شدم نميتونستم سرپا بايستم ، حالم بهم ميخورد .اول رفتم بخوابم ولي ديدم نه نميشه ادم هر چي بيشتر خودشو مشغول كنه بهتره . وقتي رفتم بيرون نسيم بهاري كه بهم خورد حالم بهتر شد اما دوباره همون سرد درد هميشگي كه غير قابل تحمل بود اومد سراغم .همهي عضلات بدنم درد ميكرد .حتي استخونهام هم درد ميكرد دردش انقدر زياده كه احساس ميكني مولكول مولكول استخونات داره از هم جدا ميشه . توي تاكسي يه پسري ميشينه كنارت كه بوي سيگار ميده انقدر درد داري كه نميتوني تحمل كني ميخواي ازش بپرسي اقا يه نخ سيگار داري ؟ اما ميترسي از نگاه راننده و اوناي ديگه و ساكت ميشي ولي توي همون سكوت به خودت از درد ميپيچي .توي دانشگاه تمام بدنت درد ميكنه اصلا نميتوني سرپا بايستي دوباره همون حالت تهوع نفرت اور .هر جايي كه ميري سريع يه صندلي گير مياري و روش ميشيني . توي كلاس روي يه صندلي نشستي و كز كردي يه گوشه همش چشات دارن بسته ميشن اما انگار استادم فهميده كه داغوني هيچ وقت بهت گير نميداد اما امروز هي ازت سوال ميكنه تو هم كه اصلا حوصله نداري جواب بدي با جوابهاي كوتاه يه جوري از سره خودت وا ميكنيش .توي كلاس همه گرمشون اما تو سردته .مياي پايين ميبيني يه عده پسر وايسادن چندتايشونم دارن سيگار ميكشن ميخواي بدويي سيگار يكيشون رو بقاپي بعد بري يه گوشه يه حالي بكني اما تو حتي توان دويدن نداري .پس اروم اروم ميري يه چايي ميگيري با چهار ،پنج تا قند ميخوري يه كم حالت بهتر ميشه ديگه همش چشات بسته نميشه . انقدر داغوني كه حتي نميتوني زبونتو كنترل كني حرفا رو بيش از معمول ميكشي پس بهتره با هيچ كي حرف نزني تا تابلو نشي ميري يه گوشه كلاس تا اينكه يواش چشاتو رو هم بذاري اما نه با اين استاد گيري كه داري نميتوني بخوابي .ناهار كه ميخوري يه يك ساعتي توپي ولي بازهم همون حالتا مياد سراغت. بازم همش سردته ، بازم همش پاهات درد ميكنه،بازم حالت تهوع ،بازم سردرد ، بازم يه كلاس ديگه . اخ جون استاد نيومده .توي راه به خودت قول ميدي كه وقتي رسيدي خونه اولين كاري كه بكني اينكه مصرف كني . ميرسي لباساتو پرت ميكني يه گوشه و بعد از چند تا قرص توي حالت نشئگي فرو ميري توي همون حالت خوابت ميبره .اخ چقدر خوبه لحظه رسيدن به معبود ،توي خواب و بيداري هستي كه تلفن زنگ ميزنه با تو كار دارن جوابشو ميدي حالت يه كم بهتره اما نه به اون ميزوني چند روز پيش. اين جوري كه نميشه تركش كرد. يدفعهاي نميشه،بايد يواش يواش تركش كني. اخه اعتياد به خوابم بد درديه .يكي نيست به من بگه ديوونه تو توي دو روز ميخوايي از 16 ساعت خواب در روز برسي به 4ساعت . اخه نميشه ديگه . |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |
حسود يك دم نياسود
دو ،سه هفته پيش بود كه اين انگشت شصت پاي ما بدجوري درد ميكرد من هم كه به شدت سرم شلوغ بود و انقدر درگير روزمرگيها شده بودم كه اصلا وقت نميكردم بهش نگاه كنم .از بد روزگارم اين انگشت ما هم هي ميخورد به در و ديوار يا پايه صندلي يا حتي بعضي اوقات توسط اقايون وخانمهاي محترم سنگين وزن لقد ميشد اه از نهاد بنده برميخاست اما من وقت نداشتم كه بهش توجه كنم تا اينكه چند شب پيش قبل از خواب گفتم بذار يه كم ديرتر بخوابم ببينم اين انگشت چه مرگشه؟خلاصه ما شديم گوش و اون شد دهن .اخ كه نميدونيد با چه سوز وگدازي درد دل ميكرد اول كلي خون گريه كرد . بعد گفت كه دچار كم توجهي مزمن از ناحيه بنده شده ميگفت كه فكر ميكرده كه من براي هميشه فراموشش كردم راستشو بخواهيد پر بيراه هم نميگفتا خلاصه اينكه ما هم با يه ناخنگير كلي نوازشش كرديمو بهش فهمونديم كه ما تو رو يادمون هست ولي مشكلات زندگي نميذاره كه ادم به همه اونايي كه همواره به يادشون هست ياداوري كنه كه ما به ياد اونها هم هستيم از فرداش ديگه با ما خوب شد ديگه اذيت نميكرد اما اقا درست از پس فرداش اين اعضاي بدن بنده كه مثل خود بنده كلي هم حسود هستند هي شروع كردن هر روز يه بامبولي از خودشون دراوردن يه روز كليههام درد ميكنه،يه روز سرم ،يه روز كف دستم حتي اين ناخن انگشت كوچيك پامون حسوديش شده بود كلي جيغ وداد راه انداخته بود.اين ماتحت بنده هم كه مثل بقيه حسودي شده بود به جايي كه مثل اوناي ديگه در وظايف محوله بهش كمكاري كنه پركاري ميكرد و پدر منو دراورد اما من همه ترس و هراسم از اينكه يه وقتي اين قلب ما دچار عقده كم توجهي بشه اون وقته كه ديگه بايد فاتحهمو بخونم. |+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 11:23 قبل از ظهر |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 پيوندهای روزانه
پسر تنهانسل آتش و خون یک جنگجو که نجنگید اما شکست خورد آرشيو پیوندها پيوندها
دلتنگستان خورشید خانم قصه های عامه پسند کتاب های عامه پسند امشاسپندان مرد رومانتیک مهرانگیز کار حزب جوانان زیر آفتاب از زندگی یک لیوان چای داغ از پشت يك سوم امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |