تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو

خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو

دیگه نمی خوام زندگی کنم.

این تنها چیزیه که میخوام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

دوست دارم. تمام زندگی رو که تو برام ساختی دوست دارم
+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

خدایا

کمکم کن که تا بتونم کمی دردشو تسکین بدم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

؟

هیچ میدونی پارسال دیروز چه روزی بود؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

فرياد

 

خانه ام آتش گرفته‌ست، آتشي جانسوز.

هر طرف مي‌سوزد اين آتش،

پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود.

من به هر سو مي‌دوم گريان،

در لهيب آتش پر دود؛

وز ميان خنده‌هايم، تلخ؛

و خروش گريه‌ام، ناشاد،

از درون خسته سوزان،

مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

خانه‌ام آتش گرفته‌ست، آتشي بي‌رحم.

همچنان مي‌سوزد اين آتش،

نقش‌هايي را كه من بستم به خون دل،

بر سر و چشم در و ديوار،

در شب رسواي بي‌ساحل.

 

واي بر من، سوزد و سوزد

غنچه‌هايي را كه پرودم به دشواري،

در دهان گود گلدان‌ها،

روزهاي سخت بيماري.

از فراز بام‌هاشان، شاد،

دشمنانم موذيانه خنده‌هاي فتح‌شان بر لب،

بر من آتش به جان ناظر.

در پناه اين مشبك شب.

من بهر سو مي‌دوم، گريان از اين بيداد.

مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

 

واي بر من، همچنان مي‌سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛

و آنچه دارد منظر و ايوان.

من به دستان پر از تاول

اين طرف را مي‌كنم خاموش،

وز لهيب آن روم از هوش؛

زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.

تا سحرگاهان، كه مي‌داند، كه بود من شود نابود.

خفته‌اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر،

صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛

واي، آيا هيچ سر بر مي‌كنند از خواب،

مهربان همسايگانم از پي امداد؟

سوزدم اين آتش بي‌دادگر بنياد.

مي‌كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!

مهدي اخوان ثالث، شهريور 1333

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

ترس

با اینکه خیلی ترسیده بودم اما همش به خودم می گفتم که خودم از پسش برمیامو به هیچ کسی احتیاج ندارم. انگار که صدای درونمو شنیده باشه برگشت و باهام صحبت کرد. اما انقدر مشغول صحبت کردن با خودم که نفهمیدم چی گفت.فقط حس کردم اونی که فکر می کردم راه حله خودش یه مشکل بزرگتر بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

خیلی خوب می دونم دارم تاوان کدوم اشتباهاتمو پس میدم. با اینکه زیادن اما می دونم کدومان
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

یه نفر بیاد به من بگه  کجایه این زندگی زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

اگه بود....

اين روزها ناخواسته به ياد كسي بودم كه هرگز نديده بودمش و هر گز نخواهم ديدش. هيچي ازش نمي‌دونستم. ميشه گفت اصلا نمي‌شناختمش. چيزهايي خيلي مبهم و كمي ازش شنيده بودم اما همش به يادش بودم. دوست داشتم الان  مي‌بود. اگه بود مطمئنن دوستم داشت. اگه بود شايد وضعم بهتر از اين بود. اگه بود مي‌دونم كه دوستم مي‌داشت. حتي تصويري ازش نداشتم كه تصورش كنم. اما گاهي حدس مي‌زدم كه چگونه بوده: صورتش، رفتارش، .... با اينكه هرگز نديدمش اما دوستش دارم. دوست داشتم مي‌بود.

هيچ نمي‌دونستم تو همين روزهايي كه به يادش بودم بزرگترين اتفاق زندگيش براش افتاده، كه ايكاش نمي‌افتاد كه ايكاش مي‌بود. ولي من دوست داشتم كه مي‌بود. اگه بود، مطمئنم دوستم مي‌داشت.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:50 بعد از ظهر  توسط ستاره كوچولو  | 

خدا

اين روزها يه چيزي كه فك مي‌كنم اينه كه چرا خدا تصور جسماني نداره؟ براي آدم‌هايي كوچك و پستي مثل من كه دوست داره فقط سرشو بذاره تو آغوشه خداو اونقدر گريه كنه تا همونجا خوابش ببره.اون موقع است كه آروم مي‌شم. اما احساس مي‌كنم كه انقدر كوچك و پستم كه خدا هم به من توجه نمي‌كنه. اما مي‌دونم كه فقط او، فقط اوئه كه مي‌فهمه چه حالي دارم. مي‌فهمه چه دردي مي‌كشم. فقط اوئه كه مي‌تونه برام كاري بكنه.

مي‌دونم كه هميشه كمك كردي و دستمو گرفتي. اين بارم تنهام نذار

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط ستاره كوچولو  |