تبليغاتX
خيالبافي‌هاي ستاره كوچولو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خیلی خوب می دونم دارم تاوان کدوم اشتباهاتمو پس میدم. با اینکه زیادن اما می دونم کدومان
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:8 بعد از ظهر | 
یه نفر بیاد به من بگه  کجایه این زندگی زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 5:52 بعد از ظهر | 
اگه بود....

اين روزها ناخواسته به ياد كسي بودم كه هرگز نديده بودمش و هر گز نخواهم ديدش. هيچي ازش نمي‌دونستم. ميشه گفت اصلا نمي‌شناختمش. چيزهايي خيلي مبهم و كمي ازش شنيده بودم اما همش به يادش بودم. دوست داشتم الان  مي‌بود. اگه بود مطمئنن دوستم داشت. اگه بود شايد وضعم بهتر از اين بود. اگه بود مي‌دونم كه دوستم مي‌داشت. حتي تصويري ازش نداشتم كه تصورش كنم. اما گاهي حدس مي‌زدم كه چگونه بوده: صورتش، رفتارش، .... با اينكه هرگز نديدمش اما دوستش دارم. دوست داشتم مي‌بود.

هيچ نمي‌دونستم تو همين روزهايي كه به يادش بودم بزرگترين اتفاق زندگيش براش افتاده، كه ايكاش نمي‌افتاد كه ايكاش مي‌بود. ولي من دوست داشتم كه مي‌بود. اگه بود، مطمئنم دوستم مي‌داشت.....

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 و ساعت 8:50 بعد از ظهر | 
خدا

اين روزها يه چيزي كه فك مي‌كنم اينه كه چرا خدا تصور جسماني نداره؟ براي آدم‌هايي كوچك و پستي مثل من كه دوست داره فقط سرشو بذاره تو آغوشه خداو اونقدر گريه كنه تا همونجا خوابش ببره.اون موقع است كه آروم مي‌شم. اما احساس مي‌كنم كه انقدر كوچك و پستم كه خدا هم به من توجه نمي‌كنه. اما مي‌دونم كه فقط او، فقط اوئه كه مي‌فهمه چه حالي دارم. مي‌فهمه چه دردي مي‌كشم. فقط اوئه كه مي‌تونه برام كاري بكنه.

مي‌دونم كه هميشه كمك كردي و دستمو گرفتي. اين بارم تنهام نذار

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 0:54 قبل از ظهر | 
عاشق بارون و روزهای بارونی ام
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 و ساعت 3:21 بعد از ظهر | 

امروز خوندم:

 

انسان های یادگیرنده با مشکلات مانوس و خوگر نمی شوند، بلکه به دنبال راه حل های نو تکاپو می کنند.

انسان رشدیافته و خلاق، فراتر از انسان دانش آموخته و ماهر است. چنین فردی واکنشی عمل نمی کند بلکه فعال و آفریننده است.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 11:47 بعد از ظهر | 
روز اول
کابوس ده روزه من تموم شد. حالا تو تو همون شهری قدم میزنی که من قدم میزنم.

خوشحالم و همچنان منتظر

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 12:34 بعد از ظهر | 
روز دوم

 

باز هم يه روز ديگه گذشت. مي‌دوني بعضي وقت‌ها همه چيز آدم رو عذاب ميده. مكان‌ها، زمان‌ها، افراد و اشخاص. همه اين‌ها تو رو به يادم مياره و بعد از يادآوري يادت بغض گلومو چنگ مي‌زنه. امروز پشت چراغ قرمزي تو اين شهر بزرگ ايستادم كه فقط تو مي‌دوني كدوم چراغه. لبخند روي لبام نشست و به نقطه‌اي خيره شدم كه تو فقط مي‌دوني كدومه. ياد اون روز افتادم از بيرون از جلد خودم به خودم و تو نگاه كردم. به لبخند طويل و طولاني‌مون. به اتفاقي كه افتاد من و تو فقط توش بوديم. مي‌دوني كه مي‌تونم از اين لحظه‌ها هزارتا، نه هزاران تا تعريف كنم و به ياد بيارم. و با هر كدومش بخندم و از شوق ذوق‌مرگ بشم و در آخر به گريه بيفتم. به گريه بيفتم و سكوتي عظيم همه وجودم رو فرا بگيره و تا مدت‌ها به حالت خلسه برم. خلسه اينكه ايكاش بودي. ايكاش همون لحظه بود. بعد فكر كنم كه چقد از هم دوريم. چقد دور

دوس داشتم بيشتر از اين برات بنويسم. مي‌دوني كه مي‌تونم برات صفحه‌ها و كتاب‌ها بنويسم. اما يه چيزي به گلوم چنگ مي‌زنه كه نميذاره بيشتر از اين بنويسم

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 3:9 بعد از ظهر | 
روز سوم

 

يه روز ديگه. يه روزه ديگه گذشت. مي‌دوني چه حسي دارم؟ حس دانش‌آموزها تو خرداد ماه، خصوصا روزهاي آخر. اون موقعي كه هر چيزي آدم رو ياد اين ميندازه كه چند روز مونده تا امتحانات تموم بشه. يادتون هست؟ هر روز، روزها رو مي‌شمرديم. هر روز وقتي از امتحان برمي‌گشتم روي امتحان اون روز يه خط مي‌كشيدم و با صداي بلند امتحان‌هاي مونده رو مي‌شمردم. اون زمان لذت‌بخش‌ترين كار دنيا همين بود. اينكه روزهاي مونده بشمري و لحظه‌شماري كني براي اتمامش. روز آخر يادتونه؟ شبش با چه ذوق و شوقي مي‌خوابيديم انگار نه انگار كه شايد فردا بدترين امتحان عمرمون رو قراره بديم.احساس مي‌كنم كوچك شدم به دوران مدرسه برگشتم بعد از پنج شش سال باز حس همون دوران.

نه!!!!!!!!

خيلي بدتر و هولناك‌تر از اون روزها. انتظار كشنده، لحظه‌هاي كش اومده و يه عالمه حرف نگفته كه براي خودم بارها و بارها تكرار كردم. يه عالمه خيال و رويا، يه عالمه خاطره. روزهاي اول بزرگ‌ترين دلخوشيم اين بود كه وقتي داشتم غلت مي‌زدم يك دفعه بوت رو حس مي‌كردم. اولين بار با ناباوري همه جا رو بو كردم تا بفهمم از كجاس. ولي دفعه بعد فهميدم كه منشايي نداره. افسوس كه اون بو هم دو يا سه بار به سراغم اومد.

حالا من اينجا نشستم و براي سلامتيت و خوشيت دعا مي‌كنم و آرزو مي‌كنم كه ايكاش زودتر اين دو روز مونده هم تموم بشه.

|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 11:56 بعد از ظهر | 
روز چهارم
دلم فقط به این خوشه که این شماره هایی که این بالا می نویسم هی داره کم میشه. اینجوری تحملش برام راحت تره.
|+| نوشته شده توسط ستاره كوچولو در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 و ساعت 11:19 قبل از ظهر | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar